مساله ما شکل خاصی از جنون است. شکل خاصی از جنون که در برابر بدبینی منطقی ما قرار می گیرد. من به شدت بدبین هستم. بدبینی ناشی از تحلیل شرایط موجود. گاهی این بدببینی ممزوج با سویه ای پارانوییک خواهد شد و من سوژه ای می شوم تارگت تمام توطئه ها. از دولت ها تا نهادها و اطرافیان و حتی غریبه ای که با سر پایین از کنارم می گذرد، دست جمعی، در توطئه ای شوم بر ضد من شریک هستند. اما این تمام خمیر مایه بدبینی من نیست. چیزی مازاد بر این بدبینی پارانوئیک شکل گرفته است. یک سرخوردگی منطقی. یاسی با مابه ازاهای کافی. دلایل معقول بی شماری وجود دارند که من باور کنم که اوضاع به سامان نیست. یاس این بار -بر خلاف آن چه که بودلر می نویسد - همچون شبحی نابکار به مغز هجوم نمی آورد. او با سیمایی موقر و شیک در برابر من می نشیند - عندالزوم کافه یا سیگاری تعارف می کند- و با استدلالی بی غل و غش مرا مجاب می کند که امیدی نیست. پس چه چیزی سبب می شود سوژه ای در برابر این بدبینی غیر پارانوئیک و منطقی یارای تاب آوردن داشته باشد؟ شاید باور به یک سوژه ی واحد، هرگز منتج به جوابی به این سوال نشود. اما یک سوژگانی جمعی با ماهیت غیر منفرد خویش پاسخ معماست: اراده. اراده سبب می شود تا من -هر که هستم- این بدبینی لعنتی و البته معقول را کنار بزنم. اما این اراده متصل به جایی بیرون از سوژه است. این اراده می تواند یک اکت سیاسی یا ناشی از عشق باشد. عشق آبشخور همان اراده می شود. اراده ای بس خوشبین که بدبینی لعنتی -و صد البته معقول- را پس می زند و با امیدی سر برآورده از هیچ، ناممکن را طلب می کند. خواست بی قید و شرط ناممکن؛ این است آن چه از خوش بینی اراده افاده می شود.
داستان- فیلم- نقد- فلسفه تمام اینها مطرود هستند... اسلحه، بمب، فحشا و البته کمی مخدر
دوشنبه، خرداد ۲۰
پنجشنبه، مرداد ۲۶
دستهاش رو برد بالا. دو تا دستش.
-امشب در اختیار منی.
-من که بیکارم٬ ملالی نیست.
دستاش رو به هم کوبید و کف دست راستش رو آورد جلو صورتم.
- این چیه؟
- این کف دسته؟
- نه این منم. منم که تو کف دستم خلاصه شدم.
سوییچ رو برداشت. گفت بریم چند تا از بچهها رو ببینیم. از وقتی ازدواج کردم ندیدمشون. حمید و علی و رضا. علی و رضا بودن. حمید خونه نبود. خواهرش گفت پس فردا میآد. اونم سرش رو انداخت پایین و با پاش روی زمین یه ضربدر کشید.
- اومد بهش بگو من خواستم ببینمش.
-باشه.
از علی یه بست تریاک گرفت. آورد جلو صورتم و گفت می بینی؟ محشره.
- آشغاله. بو نا می ده. خدا میدونه چی قاطیاش کردن.
- نه. خوبه. امشب پا کار هستی؟
- من که نه نمیآرم. اما این چیز خوبی نیست. واسا برم از ساقی خودم بگیرم.
- نمیخواد. وقت تلف نکن. همین خوبه.
منقل آورد.
-سیخ نداریم؟
- بجور خودت. خونهی توئه.
یه نگاه این طرف اون طرف کرد و پا شد رفت دسته گل مصنوعی که زنش بهش داده بود و آورد پا منقل. یه گل از اون وسط کشید بیرون و چند دور تو جهات مختلف چرخوند و تیکش کرد.
-اینم سیخ.
مابقی گلها رو کرد قاطی بقیه. یه مشت دسته گلِ مصنوعی که حالا یکیشون کوتاه تر شده. اون زرده.
- تا حالا با گل کشیده بودی؟
- شما خودت گلی.
- گل سرخ تریاک را تیغ نگهبان است.
شروع کرد به خاروندن. چشاش هم قرمز میشد. میگفت دود -هر دودی- اذیتم میکنه. یه جوری بود انگار داره گریه میکنه.
- زیاد نکش. قاطی زیاد داره. میزنه مغز و ریه و همه جا رو سرویس میکنه.
نگاه کرد به لوله خودکاری که دستش بود. من سیخ داغ شده رو آوردم جلو و گرفتم بیخ ریش تریاک پخته شده. از توی خودکار داد تو حلقش. چشماشو بست و ولو شد.
- لوله خودکار بهتریان واصل دنیاست. میدونی درامِر گروه تیامت چه جوری خودکشی کرد؟
-نه
- میگن لوله خودکار رو گذاشته تو دماغش و سرش رو کوبیده به میز.
- شایعست.
- مهم نیست که اون بابا این کار رو کرده یا نه. مهم اینه که این روش لوله خودکاری مو لای درزش نمیره.
- پس اسم هم داره؟ روش لوله خودکاری.
- وقتی میخوای تمومش کنی باید درست و درمون این کار رو بکنی. جوری که معلوم باشه از چیزی متنفر بودی. مثلن از خودت. هدایت تو اتاق گاز رو باز کرده و ریق رحمت رو سر کشیده. مرتیکه بی خایه. تابلوئه از چیزی منزجر نبوده٬ فقط خسته شده بوده.
-هدایت خسته.
- اما گاهی آدم خسته نمیشه.
از جاش بلند شد.
- گاهی منزجر میشه. این جور وقتها روشهای شیک افاقه نمیکنن.
لوله رو تو دستش چرخوند و صبر کرد تا تریاک رو بگیرم جلوش.
- همین جور موقع هاست که باید سر رو کوبید به زمین.
-جنسش آشغاله.
رفت سنتورش رو آورد. چند سال پیش میگفت من با خودِ خودِ موسیقی ازدواج میکنم. یه مدت هم به صرافت افتاده بود بره زن موسیقیدان بگیره. بعد ازدواجش میگفت گشتم نبود٬ نگرد٬ نیست. شروع کرد به بالا و پایین بردن تند و تیز مضرابا. همش فکر میکردم الان اشتباهی میکوبه روی سیم غلط. همیشه همین فکر رو میکردم. همیشه هم اشتباه.
- خیلی آهنگ مزخرفی ه.
زیر چشمی نگام کرد.
-چی بزنم؟
-من کلهم اجمعین از سنتور خوشم نمیآد. اما حالا که اصرار میکنی یه "دود عود" بزن که به فراخور حال و هوای مجلس هم باشه.
ملتفت شده بودم فالش میزنه.
- ریدی اخوی.
- سنتور امشب کام نمیده.
- جنسش خوب نبوده.
دیگه نصفه شب بود. منو رسوند خونه. پاترول چهار-در لندهور. راه نمیرفت نسناس.
- امشب مجردی بودا.
- نه.
- چی نه؟
سروش رو خاروند.
-چرا اینقدر می خاره بدن آدم بعد این زهر ماری؟
- تاوانش ه. هر چیزی تاوانی داره. این خارش و اون چشای قرمز و اون سرفه های خشک هم تاوان اون زهرماری هستن که شما اُرد دادین امشب.
-می خوابی؟
-فک کنم.
-خدافظ
فردا صبح که رفتم دم در خونشون و جمعیت کیپ تا کیپ جمع شده بود جلو در شصتم خبردار شده بود که حس تخمی دیشبم رو هوا نبوده. تا سر رفتم زیر یقههای بارونیم. از جلو پارکینگشون رد شدم. جرات نمیکردم نگاه کنم. در پارکینگ رو به کوچه باز می شد. یه دفه خشکم زد. به پام زنجیر زدن. یه جرثقیل هم اومد منو چرخوند طرف در پارکینگ. ننه باباش جیغ میزدن. جنازشو دیدم بغل پاترول. سه ثانیه -دقیقن سه ثانیه- مکث کردم. بعد دستمو کردم تو جیبم و رفتم. سه تا دست دیدم. این صحنه رو قبلن هم چند بار خوابشو دیده بودم. آمادگی قبلی داشتم انگار.
رسیدم خونه. لباسام رو در نیاوردم. ولو شدم رو تخت. خم شدم به راست. رو میز تحریر چند تا خودکار ولو شده بودن. داشتن آفتاب میگرفتن. از جام جستم. خودکار سیاهه رو برداشتم. رو اولین تیکه کاغذی که چنگم افتاد نوشتم "لوله خودکار تا ته مغزت فرو می ره". خودکار رو کردم تو دماغم. بوی تریاک دیشب پیچید. تمام بدنم میخارید.
هنوز هم میخاره.
پنجشنبه، مرداد ۱۲
سهشنبه، اردیبهشت ۵
جمعه، اردیبهشت ۱
پنجشنبه، فروردین ۱۷
یکشنبه، اسفند ۲۱
به چشمم در آینه خیره میشم. یک جراحت بزرگ زیر پلک چپ. اینقدر با زخمکوچک بازی کردم که به اینجا رسید.
همیشه با چند زخم کوچک بازی کردی تا تبدیل شدند به جراحاتی عظیم.
شاید سکوت، مسبب آرامش تو باشد. من زخمی کوچک هستم در زیر پلکهایِ تو. ساکتم که کنی، خود به خود فراموش میشوم و از چشمات میافتم. چه راهِ حل نیکوییست. که به زخمهای کوچک بها ندهی. برابرم سکوت میکنی تا من از چشمانت سر میخورم.
سهشنبه، اسفند ۱۶
اینجا، آن بیرون برف میبارد. آنجا هم برف میبارد؟ اینجا هوا سرد است. آنجا هم هوا سرد است؟ اینجا من نوکِ دستانم لمس شده. آنجا هم کسی نوکِ دستانش لمس شده؟ اینجا من چشمانم را میبندم، آنجا هم تو چشمانت را میبندی؟ اینجا من به باران میاندیشم، و اینکه میتوان زیر باران قدم زد، و اینکه میتوان کیک خورد و چای، و اینکه نمیتوان همینها را به آسانی از خطوط درهم و برهم مغز زدود. آنها به مغز میچسبند و به روح میچسبند و تدبیری هم نیست.
اینجا من دلم گرفته، آنجا کسی دلش گرفته است؟
چهارشنبه، بهمن ۵
قشنگ میفهمم که چرا داستایوفسکی دیوانه شد
کامل میفهمم که چرا کارش به جنون کشید
امشب من دیوانه نشم خوبه.
دارم مخم رو میکوبم به دیوار که خودم رو کنترل کنم
احساس میکنم که کف اتاقم علفهای هرز دراومده
مثل زندگیم که پر از علفهای هرزه
سرم رو باید بذارم رو بالش و فقط نفسها رو با صدای بلند بشمرم
میترسم که دیوونه شده باشم
از اتاق بغلی صدای عجیبی میآد
ازش نمیترسم، اما از این میترسم که این صدا توهم باشه
دستهام میلرزه
اگه حرف بزنم، کارم تمومه
سه تا قرص خواب برام مونده
میخورمشون
حتمن افاقه میکنه
و من شک ندارم همهی اینها حق من نبود
سهشنبه، بهمن ۴
دوشنبه، بهمن ۳
آدم همیشه میتونه خودش رو فریب بده
این وحشتناکترین ویژگی آدمهاست
در هر مقطعی میتونه به خودش ثابت کنه که مظلوم واقع شده
در هر موقعیتی میتونه به خودش بقبولونه که "دیگری" تمام تقصیرها را باید گردن بگیره
میتونه همیشه خودش رو فریب بده که فهمیده نشده بدون اون که سعی کرده باشه که فهیمده بشه
آدم موجود حیرتآوری ه
وقتی میتونه خودش رو فریب بده؛ پس میتونه بقیه رو هم فریب بده
ریشهی فریب چیه؟
پنجشنبه، دی ۸
فریاد زدی که چه بسا کلمات فریادرست باشند.
ما به معجزهی واژگان باور نداشتیم تا تو فریاد زدی
و این گوشهای کاغذ بود که پاره شد
فریاد زدی که شاید کلمات فریادرسمان باشند
این تقدیر شتر کور است
که سوارش را بر زمین میزند
این سرنوشت ماشینی اوراق است
ترمز بریده رو به سوی دیواری از آتش
-- چقدر بد شعر مینویسم! همین نشون میده که واژگان به فریادم نرسیدهاند.
پنجشنبه، دی ۱
دست ها و سایه ها
دست هایم بوی محنت گرفته اند.
می دانی چرا تشنه ی مرگ شدیم؟ از فرط آن که از زندگی سیراب گشتیم.
روی شاخه های سایه ی درخت، چند یاکریم لانه ساخته اند.
از تخم سایه ی یاکریم ها، چند جوجه متولد می شوند.
آن ها هرگز نخواهند مرد، تا به حال شنیدی که فرزندان سایه طعم مرگ را بچشند؟
در امتداد سایه ها زندگی می کنیم. این سان جاودانه شدن، بی رنگ خواهد بود.
می دانی چرا تشنه ی مرگ شدیم؟ از فرط آن که از زندگی سیراب گشتیم.
روی شاخه های سایه ی درخت، چند یاکریم لانه ساخته اند.
از تخم سایه ی یاکریم ها، چند جوجه متولد می شوند.
آن ها هرگز نخواهند مرد، تا به حال شنیدی که فرزندان سایه طعم مرگ را بچشند؟
در امتداد سایه ها زندگی می کنیم. این سان جاودانه شدن، بی رنگ خواهد بود.
Labels:
پراکنده گویی
چهارشنبه، آذر ۲۳
صداقت در داستان
برای ما صداقت در داستان از کجا ناشی می شه؟
از صداقت نویسنده؟ هیچ نویسنده ی صادقی وجود نداره. نوشتن یعنی بافتن. یعنی کاموای کلمات رو دستت بگیری و از روی حقیقت روی گوبلن متن یکی از زیر بزنی و یکی از رو.
از صداقت زندگی؟ نمی شه گفت زندگی لزومن در پرده ای از ابهامه. اگه...
ناگهان انگیزمو واسه تموم کردن این متن از دست دادم...
از صداقت نویسنده؟ هیچ نویسنده ی صادقی وجود نداره. نوشتن یعنی بافتن. یعنی کاموای کلمات رو دستت بگیری و از روی حقیقت روی گوبلن متن یکی از زیر بزنی و یکی از رو.
از صداقت زندگی؟ نمی شه گفت زندگی لزومن در پرده ای از ابهامه. اگه...
ناگهان انگیزمو واسه تموم کردن این متن از دست دادم...
چهارشنبه، آذر ۱۶
1 2 3 action
فکر میکنم سهشنبه بود یا چهارشنبه. دنبال تقویم میگردم. شاید خاطراتم رو جایی ثبت کرده باشم. یادم میآد که من چیزی رو ثبت نمیکنم. اما یادم نمیآد که چرا از ثبت کردن متنفرم. شاید دلیلی داشته. اما وقتی که دلیلش رو به خاطر نمیآرم، پس دیگه موجودیت اش زائل میشه. مثل اون آلبر کامو که یه عرب رو تو رمان بیگانه می کُشه و رییس دادگاه وقتی ازش میپرسه چرا کشتیش، میگه واسه خاطر آفتاب. احتمالن از صحنهی قتل فقط آفتاب یادش مونده. البته همیشه اگزیستانسیالیستها همه چیز رو به سبک خودشون توجیه میکنن.
اما وقتی یادت نیاد که چرا یه نفر رو کشتی، در واقع اصلن اونو نکشتی. اگه فراموش کنی کسی رو به قتل رسوندی، اون شخص میتونه به زندگی برگرده. فراموشی قتل، زندگی مجدد مقتول ه. این شیوهای برای بخشش نیست. بخشش هرگز وجود نداره. تنها فراموشی وجود داره.
اما من تصمیم گرفتم که چیزها رو ثبت کنم که هیچ وقت فراموششون نکنم. همیشه با قاتلی همذات پنداری میکردم که به صحنهی قتل برمیگرده. من همیشه به صحنهی قتل برمیگردم. اما این صحنهی قتل خالی شده، در بالفعل شدن اکنون، خیلی وحشتناک میشه. صحنهی قتلی که دیگه نه توش قاتلی مونده و نه مقتولی مثل داستان بیگانهای میمونه که آلبر کامو هیچ وقت ننوشته باشه.
من تصمیم گرفتم که بنویسم که فراموش نکنم. که به صحنهی قتل برگردم. چون وقتی شبا به دستام نگاه میکنم روش لکههای قرمز رو میبینم. اما این توصیفی به تمامی صادقانه نیست. نه به این دلیل که هیچ چیزی هرگز به تمامی صادقانه نبوده. بر اساسِ این برهان که من اصلن تصمیمی نگرفتم.
نوشتن یک واکنش بیولوژیک و آنی بود. مثلن وقتی که به کیبورد نگاه میکنی و به صفحهی مانیتور، در کمتر از لمحهای حمله میبری به کلماتی که به ذهنت حمله بردند. شاید مجاز باشم که بگم نوشتن نوعی عملیات پدافندی ه. پدافند غیر عامل. من عامل نیستم. من فقط گاهی میخندم.
من در ورطهی نوشتن افتادم. چون یه روز کیبورد رو نگاه کردم و وسوسه ی یک قتل هم تا انتهای قُوای دماغی م فوران کرد و در یک چشم به هم زدن خودم رو در کمرکش یک متن بی پدر و مادر دیدم که حضانتش افتاده بود گردنِ من گردن شکسته.
بهت میگم. با کمی اغراق -این جوهرهی نامقدس هر نوشتاری- چطوری؟
جوهری که از نجیب ترین گازهای خنثی مشتق شده و کاغذی که از اولین پاپیروسها ساخته شده، دستی که دو انگشت اضافی در مچ رو یدک میکشه تا تعداد انگشتها برسه به هفت -به تعداد طبقات جهنم-، چشمهایی که به جای مردمک از لنزی به جنس الماس در مرکز کرهی چشم بهره میبرند درست مثل جاسوس چشم آبی همه چیز رو ثبت میکنند تا همون طور که بنیامین میگه در برتری دیدن بر نوشتن در عصربازتولید مکانیکی هر چیزی، هر دو وظیفه ی خودشون رو انجام بدن: چشمهایی هم برای دیدن و هم برای ثبت کردن.
حالا با این ادوات شروع میکنیم به نوشتن:
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. مطلقن هیچ کس...
اشتراک در:
پستها (Atom)