‏نمایش پست‌ها با برچسب پراکنده گویی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پراکنده گویی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، دی ۱

دست ها و سایه ها

دست هایم بوی محنت گرفته اند.
می دانی چرا تشنه ی مرگ شدیم؟ از فرط آن که از زندگی سیراب گشتیم.
روی شاخه های سایه ی درخت، چند یاکریم لانه ساخته اند.
از تخم سایه ی یاکریم ها، چند جوجه متولد می شوند.
آن ها هرگز نخواهند مرد، تا به حال شنیدی که فرزندان سایه طعم مرگ را بچشند؟
در امتداد سایه ها زندگی می کنیم. این سان جاودانه شدن، بی رنگ خواهد بود.

جمعه، دی ۱۰

استفراغ

برای آدمی که چیزی نداره از دست بده
برای آدمی که جایی نداره بره
تنها چیز و جا می شن واژگان
می شن کلمات

"خدایا برای ما دعا کن
خدایا ما نزدیکیم"

همه خون بود که تو ریختی

این یک منش محافظه کارانه است
این که پشت کلمات مخفی می شی، منشی محافظه کارانه است
هیچ چیزی انتظارم رو نمی کشه
موفقیت همیشه موجد تهوع بوده
متاسفم که باخت هم دیگه جوابگو نیست

این ثانیه دو راهی ست:
یا خودت رو بکش
یا دیگران

راه سومی هم هست؟....

خدایا برای ما دعا کن
خدایا ما نزدیکیم

من تمام نفرت ام رو پوزه بند زدم
پوزه بندی که نامش رو گذاشتم مهربانی
دست هایم شاهد من اند
که مهربان بودم
که از خودم دریغ کردم
و می دانم که دارم به همین بدن تاوان می دم

آه بدنم!
عزیزم!
می دانی چقدر با تو بد کردم
هر آیینه که جز تو -پوست ام یا خون ام یا نسج های زیرین ام-
به چیز دیگری فکر کردم
تاوانش را داده ام

خدایا برای ما دعا کن
خدایا ما نزدیکیم

آه سلان
پل سلان
اگر این اشعار کسی را کمک می کرد، قبل از همه برای خود تو می بایست راهگشا باشد

شاید ابتدا فکر می کردم، چقدر خوب است که اینجا را دارم
که راحت تر از باد در میان سطرها رها می شوم
به صورتم در آیینه نگاه می کنم
به کرت های پیشانی
چیزی در من از دست می رود

شرمنده ام بدن ام
تو را از دست می دهم
قهقهه می زنم
لعنت به امید
به گسست از زمان حال
من اونقدر خوش شانس خواهم بود که خودشی نکنم
هیچ نسیمی از زندگی در من نیست

اما فقط می خواهم ادامه دهم
زندگی عزیز من!
با تمام امکاناتت به من خیانت کردی
حتی با تصادف
حتی با اتفاق
و می دانستی ای بی شرم
که من چقدر دل بسته ی اتفاقات می شوم
می دانستی و بر من زخم زدی

خدای کودکی ام
بر من دعا کن
می دانی که نفرت من چقدر جوشیده است
و من ترسان از آن ام که دامن خود مرا بگیرد
تهی تر از تمام پرتاب های تاس

آن قدر می نویسم که تمام شوم
هر کلمه که بنویسم چیزی از من کاسته خواهد شد

اما درست در لحظه آخر
خشم یا نفرت است که همیشه به فریادم رسیده

خدایا برای ما دعا کن
خدایا ما نزدیکیم

از همین اتاق سه در چهار متر، هیولایی رو به جان جهان بیندازم که تمام قوم یهود و نصاری و مسلمان و گبر
همگان را
در آتشش بسوزاند

روزی هم دکمه ی پایان خلقت دست من می افتد
خواه بمب اتم؛ خواه ماشه یک اسلحه
هیچ بدنی که نباشد، اندام صد و هفتاد و پنج سانتی خودم که هست

چهارشنبه، شهریور ۱۷

Superstitions

من طرفدارِ خرافاتم...
یک فیلم‌ساز اعتقاد داشت که باید حرفِ اول تمامی‌ِ فیلم‌هایش حرف "کاف" باشد.
باید حداقل یک بار در زندگی ناخن‌هایت را با فشار از انگشتانت جدا کنی، و نه با ناخن‌گیر، در غیرِ این صورت، دزد خواهی شد.
دودکش پاک‌کن شانس می‌آورد. برایِ همه، مگر خودش.
دیدنِ یک هواسیل (گونه‌ی نادری ازحواصیل که آن را انکار می‌کند) مجنونت خواهد ساخت، اما دیدنِ دو هواسیل یعنی که بخت‌یار خواهی شد.سه‌ تا یعنی سالم خواهی زیست و چهارِشان ثروتمندت می‌کند، دیدنِ پنج بیماری است و شش یعنی مرگ! و با دیدنِ هفتمین هواسیل جاودانه خواهی شد...

"او" به راه افتاد. می‌خواست که جاودان بماند. آمده بود که شانسش را به مبارزه بطلبد. و این گناهِ او بود. که خدایان هرگز عفوش نکردند. او به تقدیرش معترض بود. او به چیزی اعتراض داشت، که خودِ خودش بود. خدایان اعتقاد داشتند که تقدیرِ هر انسان، همان خودِ اوست. آن‌ها هرگز لب فاش نکردند که این "تقدیر" بود که آن‌ها خدا شدند و "دیگران" آدمیزاد. تقدیر خداییشان را تثبیت کرده بود. و آن‌ها شکرگزارش بودند. انسان‌ها شکرگزارِ خدایان بودند و خدایان وام‌دارِ تقدیر. و تقدیر هرگز با کسی سخنی نگفت. هیچ‌کس نجوایِ سکوتش را نشنید. هیچ‌کس به چشم‌هایش خیره نشد. مردم زمزمه می‌کردند که تقدیر چشمانی سیاه دارد. و آن‌ها کفر می‌گفتند. شاعری می‌سرود که "تقدیر، شترِ کوری است". و او کفر می‌گفت. و خدایی ندا داد تقدیر منم.... و او نیز کفر می‌گفت.
"او" عازم بود. می‌خواست که با تقدیرش بجنگد. همه می‌دانستند که اگر هفت هواسیل را یک‌جا ببیند، تمام است. او جاودانه خواهد شد. پدرش به او هشدار داد که جاودانگی ردایی نیست که قدِ قامتِ او دوخته باشند. مادرش برایش دعا کرد. و اشک ریخت. و برایش نان پخت. و پشتِ سرش آب ریخت. و باز هم اشک ریخت. تا او دیگر در افقِ دیدگانِ دهکده‌اش نبود.
"او" به راه افتاد. می‌دانست که باید دور می‌شد. با دور شدن،آشنایِ راه می‌گشت. گم‌گشتگی، تنها در قدم‌های ابتدایی مسیر است. باید می‌تاخت. با مرکبی که از دستش می‌داد. باید می‌تاخت تا جایی که نمی‌دانست. ندانستن، بدوی‌ترین هزینه‌ی جادوانگی است. که بتازی و ندانی که به کجا. اسبش مرد. و او اسبش را با احترام دفن کرد. او می‌دانست که سواره هرگز نخواهد رسید. باز هم دور شد. دوردست واژه‌ای مقدس است. همیشه در دوردست‌هاست که چیزی به انتظارش ایستاده بود. جاودانگی امری مقدس است. و اکنون می‌دانست که باید رهسپارِ دوردستی شود تا جاودانگی شکار کند.
"او" می‌آمد. سرانجام رسید. آن‌قدر دور شد که دیگر گم نمی‌شد. هواسیلِ اول را دید. پرنده‌ای که بال‌هایش را پوش داده بود و بر شاخساری که هیچ برگی نداشت، آرمیده بود. دیوانه شد. از خود بی‌خود شده بود و اما هنوز می‌دانست که باید دومی را ببیند. مجنون بود و اما ادامه می‌داد. مگر جز این بود که از همان ابتدا دیوانه بود؟ دومین هواسیل را دید و بخت‌اش با او هم‌ساز شد و سومی هم رحلِ اقامت افکند. هر سه بر فرازِ همان درختِ بی‌بُنی نشستند که در دوردست‌ها روییده بود. درخت را ستایش می‌کرد. هر دو ریشه هایشان در خاکی دور بود. عقلش را بازیافت. نیرویش را که تحلیل رفته بود، بازیافت. و سینه اش را سپر کرد. چهارمین هواسیل هم آمد. می‌دانست که ثروت خواهد یافت. اما ایستاد. به انتظار.
"او" آن‌جا بود. بر فرازِ تپه‌ای فراموش شده و در کنارِ درختی سخاوتمند که تقدیر، تمامیِ سبزی‌اش را ستانده بود. درخت را ستایش می‌کرد که او نیز مثلِ خودش، با تبرِ سترگِ تقدیر زخم خورده بود. ندایی درونش صلا می‌داد که باید بازگردی. بیشتر از این نخواهی یافت. اما او ایستاد. انتظار کشید. و پنجمین هواسیل هم ظاهر شد. قوایش را از دست داد. بر اندامش چروک افتاد. هیکلِ بزرگش نقشِ زمین شد و لب‌هایش چاک خورد و دورِ خویش حلقه زد. این بیماری بود که او را در بر گرفته بود.
"او" آن‌جا افتاده بود. چشم‌هایش خونین. ششمین هواسیل را دید که بر درخت نشست. تاریکیِ سیاهی که کم‌کم بزرگ می‌شد. از ساقه‌های درخت شروع کرد و بعد شاخه‌هایش و سپس تمامی‌ِ هواسیل‌ها و دیگر می‌دانست که هیچ‌چیز را نخواهد دید. او هفتمین هواسیل را نمی‌توانست ببیند. چیزی در او می‌گفت که هشدارت دادم که بازگرد. اما او تقدیرش این بود. که با تقدیرش بجنگد. و حالا می‌دانست که هیچ‌کس نخواهد توانست هفتمین هواسیل را ببیند. همه خواهند مرد و این بازیِ کثیفی بود که خدایان ترتیبش داده بودند. تا کفرِ انسانی که می‌خواست با تقدیرش بجنگد را عقوبتی باشد. و سخت‌ترین عقوبت همین امید بود. امیدی که از خانه‌اش دورش ساخت. و تا اینجا کشاند. و پایِ همین درخت هلاکش ساخت.
"او" آنجا بود. چشم‌هایش را بست. خودش را به مرگ تسلیم کرد. و هیچ‌کس نمی‌دانست که آیا پشیمان است یا خیر.
هفتمین هواسیل بر شاخه نشست. کسی می‌گفت که او همان تقدیر است. که هیبتِ هواسیلِ هفتم را یافته.


من طرفدارِ خرافاتم...


دوشنبه، خرداد ۱۰

On the pain

تاملاتی در باب درد

ساعت از دو شب گذشته و من همچنان با خودم حرف می‌زنم. خنده‌دار آن‌که دیگر با خودم هم حرفی ندارم بزنم. باز هم به شوپنهاور می‌اندیشم که استدلال کرده اگر زندگی در ذاتِ خویش ارزش مثبت و جانانه‌ای داشت دیگر بی‌حوصلگی معنایی نداشت. من از زندگی به شکل عریانش در هراسم. از زندگیِ صرف. دقیقن از چه فرار می‌کنم؟ از کدام کس؟ از خویشتنِ خویش؟ از آن‌که نام مرا بر گرده دارد؟ می‌دانم که جواب روشنی نخواهم داشت برای پرسشی که چنین طرح می‌شود من کیستم.

آه از درد! سردرد. رولان بارت جایی می‌نویسد که میگرن باکلاس‌ترین بیماری دنیاست! سردردهای وحشتناکِ من. چقدر وقت شناس هستند. همیشه زمانی که من از همیشه ضعیف‌تر شده‌ام هجمه را آغاز می‌کنند. درد دقیقن چیست؟ تحریک رمزآلود نرون‌های عصبی. اگر از میان چند سلول بی‌خاصیت و لابد بی‌جان نوایی الکتریکی می‌گذرد، من مقصرم؟ چرا من باید تاوانِ شارژ و دِشارژ شدن چند سلول را بدهم. هر سلولی که درد می‌گیرد، من هم درد می‌گیرم. سلول‌های و بافت‌های دست رنجور می‌شوند؛ من درد می‌کشم. اعضاء و جوارح مستقر در ناحیه‌ی فوقانی کارکردشان مختل می‌شود، من درد می‌کشم. سر و مغز و جمجمه به هم می‌ریزد؛ من درد می‌کشم. درد این خاصیت را دارد که وجودِ "من" را ثابت می‌کند.

من درد می‌کشم؛ پس هستم...

و چیست آن‌که در تجربه‌پذیری همگانی درد مستتر شده. درد که برایِ همه امکان‌پذیر است. چقدر آرامش‌بخش است! چقدر روحانی است که تمام ابناء بشر درد می‌کشند. اوباما، احمدی‌نژاد، مقام معظم رهبری، رضاخان، امیرکبیر، حافظ، سعدی، رازی، خیام، ابنِ سینا، سهروردی، ملاصدرا، بابک خرم‌دین، آناهیتا، ماری کوری، انیشتن، نیوتن، لایب نیتز، گاوس، فرگه، فلوبر، کانت، هیوم، راسل، ویگتنشتاین، ون‌کارمن، پرانتل، اویلر، لاگرانژ، پاسکال، دریدا، نیچه، فوکو، هایدگر، ارشمیدس، افلاطون، سقراط، تالس، حلقه‌ی مفقوده‌ی داروین، انسان ناندرتال، میمون‌های اولیه...

چه تجربه‌ی شیرینی! تمام انسان‌ها در تمام مکان‌ها در تمام زمان‌ها؛ همه درد کشان. شکسپیر و حافظ ندارد. فیلسوف و دانشمند ندارد. مرد و زن ندارد. پیر و کودک ندارد. شاید ما از جنینی درد می‌کشیدیم. از تولد. تا مرگ. و این سترگ‌ترین تجربه‌ی بشری است. تمام ما درد می‌کشیم. درد، وجودِ "ما" را ثابت می‌کند.

ما درد می‌کشیم؛ پس هستیم...

انسان به مثابه‌ی درد

آن هم دردِ فیزیکی. به خاطر می‌آورم دوستی خودکشی کرد. برای دفع سم در آلتش سیمی فرو کردند تا سم را خالی کنند. درد فیزیکی. به دلیل فراق از یار خودکشی کرده بود. درد روحانی. اما کدام صعب‌تر بود؟ جدایی یا لوله‌ای در دردناک‌ترین شیوه‌ی جایگیری‌اش در گردنه‌های بدن؟ به راستی کدام درد روحانی است که هم‌مرتبه‌ی دردهای جسمانی قدرتمند باشد؟ چه هنگام شده که من سردردهای کشنده‌ی نیمه‌های شب را عنان گسیخته‌تر از دردهای فلسفی بی‌پدر و مادر بدانم؟ آن دوستِ احمقِ من واقعن می‌اندیشید که دردِ جدایی از موجودی که همیشه هم از او جدا خواهد ماند می‌ارزد؟ یعنی واقعن عشق تا این سان بشر را به ورطه‌ی بلاهت می‌کشد؟ تا آن سطح که بپندارد که لوله‌ای در آلت به از درد دوری؟ هرگز! امکان ندارد که باور کنم جدایی این‌قدر ارزش داشته باشد. آن‌چه از همه خشن‌تر و مهیب‌تر است دردهایی هستند که محرک‌هایی برای اعصاب و نرون‌هایند. دردِ روحی دروغی بی‌شرمانه است.

انسان به مثابه‌ی درد مجسم

و اکنون مجسم‌ترین دردِ دنیا در مویرگ‌هایی مخفی از جمجمه‌ی من، در اعماقِ تاریک آن، در مکان‌هایی دست نیافته، رژه می‌رود. او می‌تازد تا من تقریر کنم که

من هستم که تو هستی و تو هستی که من هستم؛ ای دردِ مجسم...

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۵

بپذیر

آروم بند کفششو بست و نشست روی پله. برنگشت که به من نگاه کنه. داشت جلوشو دید می زد. انگار که تو فکر خودش غرق شده باشه. من چشم‌هاشو نمی‌دیدم. فقط پشت سرش. دهنش هم نمی‌دیدم. فقط گردنش. اینجور موقع‌ها وقتی شروع می‌کرد به صحبت، جوری می‌شد که من فکر می‌کردم داره با پشت بدنش با من حرف می‌زنه. همیشه هم حرف های پشتکیش رعب‌آورتر بود. و مهم‌تر.

می‌گفت اهمیت به شکل باژگونِ که خودشو نشون می‌ده. اگه صاف و صادق تو چشم طرف نگاه کنی، هیچ چیزی از اثر حرفت منتقل نمی‌شه. عقیم می‌مونه کلام. اگه بهش می‌گفتم این یه جور خدعه است، یه جور نیرنگه، زیر بار نمی‌رفت. می‌گفت این ریختی فقط حقیقت رو بهتر منتقل کردی. و من هم دیگه بحث نمی‌کردم.

روی پله خم شد. کمی نیم خیز شد و بعد منصرف شد و دوباره نشست. پرسید اونجایی؟ گفتم آره. گفت می‌خوام از همون حرفای پشت سری بزنم. و واقعن زد. واقعن شروع کرد به حرف زدن با پشت سرش. من چشمی نمی‌دیدم. دهنی نمی‌دیدم. اما صدا می‌اومد و معلوم بود که مخاطب منم.

"فیلسوفی رو می‌شناختم که هر وقت خودارضایی می‌کرد، پشت بندش می‌رفت و مقاله های فلسفی می‌خوند و همون موقع هم یه نظریه فلسفی، در مورد هر چی که دستش می‌رسید، می‌نوشت. همشو جمع آوری کرده بود تو یه دفترچه. یه دفترچه سیمی که با دقت هیستریکی جلد شده بود. انگار که نمی‌خواسته حرف هایی که نوشته از لای ورق‌ها بریزه بیرون. باورت می‌شه؟"

- چیزی نداره که باورپذیر نباشه برام. همش منطقیه. البته غیرعادی هست، اما منطقی.

- پس چیزایی که عجیبن اما منطقی رو باور می‌کنی؟

-آره.

- و اگه چیزی باشه که منطقی نباشه اما معمولی به نظر بیاد؟

- چیز غیر منطقی، حتمن نمی‌تونه معمولی باشه. منطقی بودن مقدم بر معمولی بودنه.

-مطمئنی؟

سکوت کردم. سوالش منطقی بود اما معمولی نبود. گفت می‌خواد برام مثال نقض بزنه.

"فیلسوف دیگه‌ای رو می‌شناختم که هر شب می‌رفت فاحشه‌خونه. ببخشین، جنده‌خونه. دستورِ دو زن رو می‌داد و باهاشون سکس می‌کرد. اما قبل از اینکه ارضا بشه، می‌اومد بیرون. همون موقع شروع می‌کرد به نوشتن اصول فیزیکی غیرِنیوتنی. اما نوشته‌هاشو می‌سوزوند. هیچ جایی نگهشون نمی‌داشت. می‌ترسید. از خودش. از اون خودی که ارضا نشده بود و نوشته بود می‌ترسید."

- خوب؟

- اینو باور می کنی؟

- نمی‌دونم. نمی‌تونم بگم منطقی هست یا نه. یه فیلسوف اگه فیزیک بلد باشه کمی غیرِمعمول هست. یه آدم که هر شب بره فاحشه‌خونه، ببخشین بره جنده‌خونه و دو نفر رو بزنه زمین و قبل ارضا شدن بزنه به چاک، غیر معمول هست، اما غیرِمنطقی نیست. نمی‌دونم.

- هر باوری که بر مبنای منطق باشه توسط فیلسوفا مچش باز می‌شه. تو فکر می‌کنی اون دو فیلسوف اتفاقی بود که این کار رو می‌کردن؟ نه. اونا ایثار می‌کردن. زندگیشونو وقف این کرده بودن که ببینن بقیه داستان زندگی اونا رو باور کردن یا نه.

-اوهوم

- اوهوم. یعنی باور می‌کنی؟

-غیرِمنطقی به نظر نمی‌آد. از لحاظ فیزیکی ممکنه. اما خیلی غیرمعموله.

- هنوز هم داری باور رو حواله می‌دی به منطق. الان من دارم با پشت سرم با تو حرف می‌زنم.

- اینو باور نمی‌کنم.

-اما این حقیقته. یک حقیقت غیرمنطقی و معمول. کاریه که من همیشه انجام دادم.

- کِی بر می‌گردی؟

- به زودی دوست من. به زودی...

جمعه، فروردین ۲۷

چند پراکنده گویی

داستان میمون های جزیره گهی

"یه جای خیلی خیلی دور، یه جزیره هست گهی. یه جزیره بدون اسم. یه جزیره بی ارزش تر از اون که براش اسمی انتخاب بشه. یه جزیره ی گهی با یه ریخت و قواره ی گهی. روی این جزیره ی گهی درخت هایی رشد می کنند که اونا هم شکل و شمایلشون گهیه. این درخت ها میوه شون نارگیله و نارگیلا همشون بوی تند گه میدن. میمون های گهی روی این درخت ها زندگی می کنند که عاشقِ خوردن این نارگیل هان که بوی گه میده و بعدش دنیا رو تا فرقِ سر پر از گه می کنند. گه این میمونا می ریزه زمین و میشه یک تپه تاپاله که روش اون درخت های گهی حتی گه تر از قبل رشد می کنند. این یک دور تسلسلِ تا بی نهایت"

بعضی چیزا، بعضی افراد چنان توی گندی که خودشون تولید کردند فرو رفتند، چنان تو تاریکی که نمی بیننش غرق شدن، چنان تو سکون کشنده ای که ازش بی خبرن گیر کردن، که اگه هم یک زمانی اراده کردند که خلاص بشن، هر چه بیشتر تلاش کنند، بیشتر تو تاریکی و سکون و حماقت و گند اطرافشون فرو می رن. این چرخه پایان ناپذیرِ تولید کثافته.

دوشنبه، اسفند ۱۰

1













آنچه که تصویر انسانهای در شُرُف مرگ را مهیب می سازد، زنده بودن چند ثانیه قبل آنهاست.
خط باریک بین زندگی و مرگ کجاست؟
این خط لعنتی.
دقیقا از کدام ثانیه است که ما می میریم.
نقطه شروع مرگ کجاست؟؟؟
از تصویر زن شروع کنیم: سرش رو به پایین. روی زانوها خم شده. گردنش طوری کج شده که گویی، روی می گرداند از مردن!
به مرد می رسیم: و چه تصادفی که اینجا هم ظرافت به زن ها تعلق گرفته. مرگ مرد، خشن تر است. کلاهش به شکل اغراق آمیزی پرتاب شده. گلوله ها، مرد را بیشتر از زن به هلاکت رسانده اند.
و چند ثانیه بعد، همه چیز تمام. یک سیاهی که آرام آرام بزرگ می شود. این اتفاق برای همه ما می افتد. شکل دیگری، جای دیگری. اما می افتد.
و ما همینقدر تنهاییم. همینقدر که این دو تنهایند.
و وجود ما همینقدر باطل است. همانطور که اکنون، اثری از این دو نیست. کدام وجود؟ کدام زمان؟
من بی نوا متعلق به کدام مکان یا زمان هستم.
مرگ این دوانسان مرگ من است! مرگ همه ماست. ما همه در این مرگ، سهیم هستیم.
این تصویرِ مرگِ مشترک تمامی ابناء بشر است.
به همین سادگی/ به همین خوشمزگی

"صحنه اعدام چائوشسکو و النا"

یکشنبه، اسفند ۹

3


1. امروز تیم ملی هاکی کانادا، آمریکا رو بُرد. هاکی برای یک کانادایی مثل کشتی برای یک ایرانی در زمان تختی یا جدیدی- و نه در زمان فعلی- می مونه. آمریکا هر جا که با کانادا رفیقه، روی یخ دشمنه. برادر در جنگ عراق. برادر در جنگ افغانستان. برادر در هر جنگی. اما روی یخ، نه. سوسیالیست های عزیز در یخ، باید همسایه جنوبی را شکست بدن. روی یخ، می بریم!

2. بعد از پیروزی، خیابونا پر میشه از آدم. بوق زدن. مست کردن. خوشحالی کردن. شادمانی ولو به شکل ساده. صحنه ای که اونقدر اغواگر بود که من وسوسه بشم تا جزیی ازش بشم. فکر می کنم کانادایی ها حتی اگر هم می باختن، خیلی غمگساری نداشتند. ولو اینکه مرتبه قبل، قافیه رو تو بازی های مراحل پیش باختن و شعار می دادن "دست کم، بیمه درمانی (مجانی) که داریم"! کاملا اعتراف می کنم که خوشحالی به سبک کانادایی، بی خطر است. خوشحالی که این امکان رو میده که با تو هم قسمت بشه. خوشحالی بی تفاوت.

3. بعد از بُرد ایران بر استرالیا خیابون ریختم. به اندازه سهمِ یک پسر خرابکار نوجوان ضرر زدم. اینو کاملا مطمئنم!

4. جام جهانی 2008، دوباره ایران جزو فهرست تیم هاست. دوباره خوشحالی خیابونی. حامد (دانشجوی بیکار فلسفه علم شریف!) از دوش من (دانشجوی احتمالا اخراجی دکترا) بالا رفته و شعار میده. علی (دیگر دانشجوی بیکار فلسفه علم) نوبت میگیره: بعدی منم! بعدی منم! و البته هیپچوقت بهش دوش سواری ندادم. خوشحالی عصبی مردم یادم میاد. میل مفرط به شکستن. میل مفرط به ویرانگری. هم ترازی شادمانی و خرابکاری در قامت تماشاچی ایرانی! و البته خوشحال بودیم. خیلی. اینو مطمئنم. چون یادم میاد که خوشحال بودم.

5. امروز خوشحال بودم. اما این فکر لعنتی... همینکه فکر کنی "چرا"، فلسفه وجودی خوشحالی دود میشه و به هوا میره. "چرا" حسنش اینه که "مکث" میده. ولو رنج آور.

6. شادمانی اون روزها واقعیت بود. مثل غمگینی این روزها.

این حرف ها درمان موقتی برای دردهای دائمی اند...

http://www.youtube.com/watch?v=ajM1OADWWFk

پنجشنبه، اسفند ۶

1

خودم رو توی عینک دودیش نگاه کردم. دوتیکه شده بودم. یکی چپ، یکی راست. شیشه ها به قدری مات بودند که نمیتونستم از رنگ چشمهاش خبر دار بشم.
با تن صدای آرامی گفت: مرگ یک غده است. سرطانی نیست. سرطان یعنی تکثیر اغراق آمیز سلولها. مرگ و تکثیر، چیزی رو با هم به اشتراک ندارند. مرگ، یک غده غیر سرطانیه. میخوام از توی جنازه بکشمش بیرون. تعفن دور هستشو گرفته. مایع لزج مشکی و قهوه ای که زیر تیغ صدای شیون میده. پوستشو میریزم دور. هسته روشن و شفافی داره که بزرگ و کوچک میشه. قدر کف دسته. مرگ هر کس به اندازه کف دست چپشه.
میخوام موضوع رو عوض کنه. نه به خاطر اینکه علاقه ای نداشته باشم. هر چیزی که اون بگه، برای من اتمام حجته. نه به خاطر اینکه از موضوع سر در نمیآرم. موضوعات همیشه فهمیدنی اند، فقط باید دیدتو عوض کنی. نه به خاطر اینکه حوصله نداشته باشم. هر بار که اون عینک دودیش رو به چشم می زنه، من خستگی ناپذیر میشم.
می خوام موضوع رو عوض کنه تا موقع حرف زدن فکر نکنه. دلم میخواد حرفهایی که از سر بی فکری می زنه رو بشنوم. حرف های کورکورانشو.
اما اون همیشه منطقیه.
و ما هر دو از منطق شکست خواهیم خورد.
Free counter and web stats