چهارشنبه، مهر ۲۱

ما بعد الّذّت

بدبختی اینجاست که لذت کافی نیست. لذت و پروسه‌ی التذاذ، بدائت‌گر چیزی است که از نام‌گذاری هراس دارد. چیزی که در مجاورتِ نام‌هایی مانند ویرانی، تباهی، دیوانگی، انحطاط، انحراف، اعتیاد، خودکشی پرسه می‌زند. لذت یک جرقه است و بعدْ آن "ناچیز" است که در سایه‌ای ناگوار، لبخندی شوم می‌زند. مشکل اینجاست که بدبختی، واژه‌ی کاملی برای صرفِ آن "ما بعد الّذّت" نیست.


میل و رانه و شور و عشق - همگی - آغاز کننده‌ی انسان هستند. انسانی که دیگر موضوعِ علم نیست. موضوعِ دانش نیست. موضوع دانستن نیست. من انسان را در انسانی‌ترین وضعیتِ خویش، موضوعی خارج از حوزه‌ی دانسته‌ها می‌بینم. موضوعی که از بامعنابودگی سر باز می‌زند و خویش را در سرحداتِ میل، آفتابی می‌کند.
روان‌کاوی -هم‌چون شبحی بر فراز مغاک- قصدیتی برایِ خویش متصور است. در اختیار گرفتن و افسار زدن به روان. شیزوفرنیکِ آنی است که از تمام دانسته‌ها (همچون مدفوع) سر ریز می‌شود. دیوانگان انتهایِ عالمند. آن‌ها خلاء دانستن، خلاء شنیدن، خلاء بسوایی، خلاء چشیدن هستند. بینی‌های کیپ شده، گوش‌ها پر شده و دهان‌ها دوخته. صمٌ بکم. یعمی و یصم. دوست داشتن کر و کور می‌کند.
روان‌کاوی هیچ‌گاه نخواهد توانست به سرمنشاء خنده‌ی شرارت آمیزِ پسر بچه‌ای سه ساله پی ببرد. او که بعد از گوزیدن، قهقهه می‌زند.
روان‌کاوی هرگز نخواهد فهمید که یک برق‌کار که سیم‌های یک ماشینِ خراب را به هم متصل می‌کند تا چراغی را روشن نماید، برای چه به شکلی از ارگاسم می‌رسد.
عقده‌ی ادیپال فروید از پس شرح این بر نمی‌آید که تو چرا با از دست دادنِ بهترین دوستت احساس سرخوشی می‌کنی.
روان‌کاوی تنها نظاره می‌کند. او گزارشگر خوبی است.
انسان به مثابه‌ی گوشتِ اضافه‌ی زندگی.
انسان به مثابه‌ی میلی که از حلقومِ امر انضمامی و تجریه‌ی زیسته با فواره‌های خونین بیرون می‌زند.
شعر توهینی است به شعور. مازادی است بر منطق. انسانْ حیوانِ ناطقی است که گاهی از نطق بیرون می‌زند.
درونی کردنِ دنیایِ بیرون در اندامِ مردی صد و هفتاد و پنج سانتی ‌متری.

چهارشنبه، شهریور ۱۷

Superstitions

من طرفدارِ خرافاتم...
یک فیلم‌ساز اعتقاد داشت که باید حرفِ اول تمامی‌ِ فیلم‌هایش حرف "کاف" باشد.
باید حداقل یک بار در زندگی ناخن‌هایت را با فشار از انگشتانت جدا کنی، و نه با ناخن‌گیر، در غیرِ این صورت، دزد خواهی شد.
دودکش پاک‌کن شانس می‌آورد. برایِ همه، مگر خودش.
دیدنِ یک هواسیل (گونه‌ی نادری ازحواصیل که آن را انکار می‌کند) مجنونت خواهد ساخت، اما دیدنِ دو هواسیل یعنی که بخت‌یار خواهی شد.سه‌ تا یعنی سالم خواهی زیست و چهارِشان ثروتمندت می‌کند، دیدنِ پنج بیماری است و شش یعنی مرگ! و با دیدنِ هفتمین هواسیل جاودانه خواهی شد...

"او" به راه افتاد. می‌خواست که جاودان بماند. آمده بود که شانسش را به مبارزه بطلبد. و این گناهِ او بود. که خدایان هرگز عفوش نکردند. او به تقدیرش معترض بود. او به چیزی اعتراض داشت، که خودِ خودش بود. خدایان اعتقاد داشتند که تقدیرِ هر انسان، همان خودِ اوست. آن‌ها هرگز لب فاش نکردند که این "تقدیر" بود که آن‌ها خدا شدند و "دیگران" آدمیزاد. تقدیر خداییشان را تثبیت کرده بود. و آن‌ها شکرگزارش بودند. انسان‌ها شکرگزارِ خدایان بودند و خدایان وام‌دارِ تقدیر. و تقدیر هرگز با کسی سخنی نگفت. هیچ‌کس نجوایِ سکوتش را نشنید. هیچ‌کس به چشم‌هایش خیره نشد. مردم زمزمه می‌کردند که تقدیر چشمانی سیاه دارد. و آن‌ها کفر می‌گفتند. شاعری می‌سرود که "تقدیر، شترِ کوری است". و او کفر می‌گفت. و خدایی ندا داد تقدیر منم.... و او نیز کفر می‌گفت.
"او" عازم بود. می‌خواست که با تقدیرش بجنگد. همه می‌دانستند که اگر هفت هواسیل را یک‌جا ببیند، تمام است. او جاودانه خواهد شد. پدرش به او هشدار داد که جاودانگی ردایی نیست که قدِ قامتِ او دوخته باشند. مادرش برایش دعا کرد. و اشک ریخت. و برایش نان پخت. و پشتِ سرش آب ریخت. و باز هم اشک ریخت. تا او دیگر در افقِ دیدگانِ دهکده‌اش نبود.
"او" به راه افتاد. می‌دانست که باید دور می‌شد. با دور شدن،آشنایِ راه می‌گشت. گم‌گشتگی، تنها در قدم‌های ابتدایی مسیر است. باید می‌تاخت. با مرکبی که از دستش می‌داد. باید می‌تاخت تا جایی که نمی‌دانست. ندانستن، بدوی‌ترین هزینه‌ی جادوانگی است. که بتازی و ندانی که به کجا. اسبش مرد. و او اسبش را با احترام دفن کرد. او می‌دانست که سواره هرگز نخواهد رسید. باز هم دور شد. دوردست واژه‌ای مقدس است. همیشه در دوردست‌هاست که چیزی به انتظارش ایستاده بود. جاودانگی امری مقدس است. و اکنون می‌دانست که باید رهسپارِ دوردستی شود تا جاودانگی شکار کند.
"او" می‌آمد. سرانجام رسید. آن‌قدر دور شد که دیگر گم نمی‌شد. هواسیلِ اول را دید. پرنده‌ای که بال‌هایش را پوش داده بود و بر شاخساری که هیچ برگی نداشت، آرمیده بود. دیوانه شد. از خود بی‌خود شده بود و اما هنوز می‌دانست که باید دومی را ببیند. مجنون بود و اما ادامه می‌داد. مگر جز این بود که از همان ابتدا دیوانه بود؟ دومین هواسیل را دید و بخت‌اش با او هم‌ساز شد و سومی هم رحلِ اقامت افکند. هر سه بر فرازِ همان درختِ بی‌بُنی نشستند که در دوردست‌ها روییده بود. درخت را ستایش می‌کرد. هر دو ریشه هایشان در خاکی دور بود. عقلش را بازیافت. نیرویش را که تحلیل رفته بود، بازیافت. و سینه اش را سپر کرد. چهارمین هواسیل هم آمد. می‌دانست که ثروت خواهد یافت. اما ایستاد. به انتظار.
"او" آن‌جا بود. بر فرازِ تپه‌ای فراموش شده و در کنارِ درختی سخاوتمند که تقدیر، تمامیِ سبزی‌اش را ستانده بود. درخت را ستایش می‌کرد که او نیز مثلِ خودش، با تبرِ سترگِ تقدیر زخم خورده بود. ندایی درونش صلا می‌داد که باید بازگردی. بیشتر از این نخواهی یافت. اما او ایستاد. انتظار کشید. و پنجمین هواسیل هم ظاهر شد. قوایش را از دست داد. بر اندامش چروک افتاد. هیکلِ بزرگش نقشِ زمین شد و لب‌هایش چاک خورد و دورِ خویش حلقه زد. این بیماری بود که او را در بر گرفته بود.
"او" آن‌جا افتاده بود. چشم‌هایش خونین. ششمین هواسیل را دید که بر درخت نشست. تاریکیِ سیاهی که کم‌کم بزرگ می‌شد. از ساقه‌های درخت شروع کرد و بعد شاخه‌هایش و سپس تمامی‌ِ هواسیل‌ها و دیگر می‌دانست که هیچ‌چیز را نخواهد دید. او هفتمین هواسیل را نمی‌توانست ببیند. چیزی در او می‌گفت که هشدارت دادم که بازگرد. اما او تقدیرش این بود. که با تقدیرش بجنگد. و حالا می‌دانست که هیچ‌کس نخواهد توانست هفتمین هواسیل را ببیند. همه خواهند مرد و این بازیِ کثیفی بود که خدایان ترتیبش داده بودند. تا کفرِ انسانی که می‌خواست با تقدیرش بجنگد را عقوبتی باشد. و سخت‌ترین عقوبت همین امید بود. امیدی که از خانه‌اش دورش ساخت. و تا اینجا کشاند. و پایِ همین درخت هلاکش ساخت.
"او" آنجا بود. چشم‌هایش را بست. خودش را به مرگ تسلیم کرد. و هیچ‌کس نمی‌دانست که آیا پشیمان است یا خیر.
هفتمین هواسیل بر شاخه نشست. کسی می‌گفت که او همان تقدیر است. که هیبتِ هواسیلِ هفتم را یافته.


من طرفدارِ خرافاتم...


پنجشنبه، شهریور ۴

Das Ding

داس دینگ - شی قائم به ذات (The thing in itself) شی است که از حواس مستقل است. موجودی است که ناظری ندارد: لمس شدنی، اما نه درک شدنی (به واسطه‌ی حواس). ویدئو زیر توسط Lindsay Lawson ساخته شده که از هنرمندان پست مدرن (!) است. خودِ او اظهار می‌کند که این ویدئو را تحت تاثیرِ فیلمِ Ghost ساخته. فیلمِ عامه پسندِ "روح" ظاهری دارد و باطنی. ظاهرش که زندگیِ پس از مرگ است و جنبه‌ی متافیزیکیِ زندگی. روحی که پس از مرگش "نظارت" می‌کند. اما در واقع، او نیست. "غیابِ حضور". در بیشتر صحنه‌های فیلم Sam بازیگر نقش "آقایِ روح" مرده، اما هست.
گلدانِ زیر شی است که این تناقض را نشان می‌دهد. دیواره‌های گلدان برجسته می‌شوند تا فضایی منفی (غیاب) را نشان دهند که می‌تواند جایگاهی باشد برای چیزی، مثلن دسته گلی.
من دلم می‌خواهد تا برداشتی لکانی هم به این گلدان اضافه کنم. شکل و سطحِ آن شاید شبیه به آلت باشد. فالوس در معنایِ لاتین. اما فالوس در ادبیاتِ لکان به معنی کیر یا آلت نیست. آن را می‌توان "تمنا" ترجمان کرد. تمنایی که مرتب به تاخیر می‌افتد. بهشتی گمشده. هیچ‌گاه نمی‌توان به او رسید. او وجود ندارد اما هست. دیگری که همیشه تمنایی ایجاد می‌کند و مرتب توسط ناخودآگاه به تاخیر می‌افتد. مادر است. خداست. زن است. اما رسیدنِ به این فالوس همیشه موتیفی است. سناریوی جدید برای رسیدن به تمنای جدید. و باز نرسیدن و باز خواستن. این گلدان همیشه سطحِ دیگری می‌ِگیرد. مرتب سطحش عوض می‌شود. ابژه‌ای است که شکل‌اش هیچ‌گاه ایستا نیست. ارگان هزار شکل و یا ریزومیِ دلوزی است.
شکل گلدان با گذر زمان گسترش می‌یابد بدون آنکه دست‌های کوزه‌گری مشاهده شود. کوزه‌ای که کوزه‌گری ندارد. غیابِ کوزه‌گر! اما حضورِ او در گلدانی است که دست نیافتنی است. کوزه‌ای که شاید بتواند آب را نگه دارد. کوزه‌ای که شاید بتواند هر چیزی را نگه دارد. مثلِ ذهنِ بیننده‌ای که نه کوزه‌گر را می‌بیند و نه می‌داند که کوزه کجاست. کوزه‌ای که هستنش در نبودنش است. فضایی را که نیست اشغال کرده.
انگار روحی کوزه را می‌سازد.

دوشنبه، مرداد ۲۵

Trust

من به تو اطمینان می‌دهم
تصویرِ در آیینه
متعلق به توست
این بار که در آیینه فوت کردی
آشغالِ بومیِ مردمکت
برای همیشه از عنبیه و ملحقاتش
خداحافظی می‌کند

وای!
دیدی کور شدی!
شما در برابرِ دوربینِ مخفی بودید...

شنبه، مرداد ۲

Art and Artist 3


هنرمند از دیدگاه روان‌کاویِ لاکان

۱) روان کاویِ مدرن با روان کاویِ کلاسیک قبل از فروید تفاوت اساسی دارد. در دوره‌ای که که با "نفس اماره" روبرو بودیم، مرتب ضمیر ناخودآگاه تقبیح و در واقع انکار می‌شد. اخلاقیات این نقش را داشت که همیشه بر سر ضمیر ناخودآگاه بزند و مذهب با آفرینشِ احساسِ گناه، ظاهرن عنان بر ضمیر ناخودآگاه زده بود. اما تناقضات بسیاری دیده می‌شد و ریاکاریِ مذهبی که مثلن در انواع داستان‌ها و نمایش‌نامه‌ها و اشعار به آن اشاره می‌شد، به نوعی نشان از تقابل بین "ناخودآگاه" و "خود" بود.

در روان‌شناسیِ مدرن، و پس از فروید به ضمیرِ ناخودآگاه پی برده شد و وجودش دیگر انکار نمی‌شد. نسبت دادنِ ناهنجاری‌های گوناگون رفتاری به عقده‌های جنسی به نوعی نماد تاثیر ناخودآگاه بر خودآگاه بود. اما مشکلی که هنوز وجود داشت آن بود که انسان با کنار زدن "نفس اماره" در واقع اخلاق را کشته بود اما حاکم را "خود" قرار داده بود. به عبارتی، خودآگاه قصد داشت تا این‌بار به جای "وجدان" بر مسند ناخودآگاه تکیه زند و عنان را در دست بگیرد. بسیاری از نقدهای پست مدرن بر روان‌کاوی و انسانِ مدرن نیز ناظر بر همین خصیصه‌ی روان‌کاویِ قبل از لاکان است. یعنی "حکمرانی بر ضمیر ناخودآگاه" و در واقع سرکوبِ آن با "عقلانی گری" سبب ماشینی شدن و نوعی دیگر از روان نژندی انسانِ مدرن می‌شد.

اما در روان‌کاوی مدرن می‌توان به تعبیری لاکان را اصلاح کننده‌ی نظریه‌ی فروید دانست. این بار ضمیر ناخودآگاه نه تنها به رسمیت شناخته می‌شود و اهمیت می‌یابد بلکه انسان قرار نیست تا بر آن حکمرانی کند. در اینجا خود به عنوان "سوژه‌ي نفسانی" در "خدمتِ ناخودآگاه" است.

۲) اما نقشِ "خود" در اینجا چگونه می‌تواند ارزیابی شود؟ این سوال مهمی است که پاسخ به آن مدخلِ بسیار مناسبی برای ورود به بحثِ ارتباط خودآگاه و ناخودآگاه و روش‌های روان درمانیِ جدید است. لاکان سعی کرد تا این تقابل را با نوار موبیوس توصیف کند. نوار موبیوس در واقع سطحی است که زیر و رویش یکی است. و می‌توان نقاطی را در نظر گرفت که هم به زیر نوار و هم به رویِ نوار اشاره داشته باشند. حلقه‌ای که خود ظاهر و باطن خویش را می‌سازد. بدین سان لاکان به گفته‌ی خویش کاری نمی‌کند مگر آنکه بر نظریه‌ی فروید تصحیح و تبصره‌ی لازم را وارد می‌سازد. اگر فروید رابطه‌ی ناخودآگاه و خودآگاه را بسیار "مکانیکی" توضیح می‌داد، اکنون لاکان این رابطه را بسیار پیچیده‌تر و غیر مکانیکی‌تر می‌داند.

http://en.wikipedia.org/wiki/Möbius_strip

بسیاری از اعمال و رفتار ما سرچشمه‌ی خویش را در ناخودآگاه می‌جویند. حال با تعبیر مدرن این ناخودآگاه است که ما را می‌شوراند و می‌انگیزاند و در واقع در حکمِ "رانه‌ی انسان" عمل می‌کند. از این حیث، انسان یا حیوان متفاوت است هر چند که هردو "صاحبِ تن" هستند اما در حیوان غریزه است که تعیین کننده است اما در انسان این رانه‌ی ناخودآگاه است که با اندرکنشی پیچیده با خودآگاه معین کننده‌ی رفتار انسانی است.

اما لاکان ماهیتِ این ناخودآگاه و رانه‌ی انسانی را همانند "زبان" در بستری" گفتمان-شکل" توصیف می‌کند. در واقع همان‌طور که زبان در انسان وابسته به محیطی است که در آن رشد یافته و بزرگ شده، ضمیر ناخودآگاه نیز قالبِ خویش را در تعامل با محیط بیرونی و ساختارِ اجتماعی صورت بندی کرده است. بدین ترتیب، خواهیم دید که برای هر شخص ناخودآگاه صورت بندیِ تخصصی متناسب با شرایط و پارامترهای محیط و فرهنگی مختلف و متنوعی خواهد داشت و مثلِ زبان یکسان نیست.

همچنین ناخودآگاه همانند زبان شکلی ایجازی و استعاری به خود می‌گیرد و حالتی نمادین دارد. یکی از ویژگی‌های زبان برخورداری از قابلیت‌های متافوریک و استعاری است. سرو و کوه و غیره می‌توانند چیزی غیر از سرو و کوه باشند و مثلن به یار و یا استواری اشاره کنند. جمله‌ای به جمله‌ی دیگر ختم شود و مفهومی نماد مفهومِ دیگری باشد. و می‌بینیم که مثلن در مواجهه با متن با ساختاری چند لایه که بر مدلول‌های بی‌شماری می‌تواند دلالت کند روبرو هستیم و این "دال‌های زبانی" به فراخورِ موقعیتِ خاص و با توجه به میانجی‌های مختلف و برداشت مخاطب می‌توانند بر مدلول‌های گسترده‌ای دلالت کنند و مفهومی مطلق دیگر رنگ می‌بازد و ما با ساختاری چند لایه طرف هستیم. ضمیرِناخودآگاه نیز چنین است. شخص در خواب و رویا چیزی می‌بیند که با شیوه‌ای استعاریک می‌تواند بر یکی از تماناهایِ درونی او حکایت داشته باشد. همچنین تبلورِ بسیاری از حالاتِ روانی می‌تواند چند لایه باشد و اگر ماهینی دیسکورسیو و زبان-گونه برای ناخودآگاه قائل باشیم، می‌تواند اشارتی چندلایه و مجازگونه به یکی از تمناهای خویش و موضوعِ ارتباط با "غیر" داشته باشد.

۳) حال به نقشِ "خود" باز می‌گردیم. به نوعی در روان‌کاویِ مدرن نه تنها ناخودآگاه انکار نمی‌شود بلکه بر آن حکمرانی هم نمی‌شود و در واقع ارتباط بین خود و ناخودآگاه ارتباطی پیچیده و دوسویه است و بیشتر افعال از ناخودآگاه سر می‌زند و ونقش خودآگاه ایجاد "گفتمان" و شناختِ زبانِ ناخودآگاه است. به تعبیر لاکان "سوژه‌ی نفسانی منقسم" و تکه تکه شده یا به تعبیر دلوز "جسم بدون ارگان" یا "جسم هزار واره" نقشی باریک اما اساسی دارد و او باید به ناخودآگاه نقش بزند و روایتِ خویش را از آن به دست دهد. به عبارتی آن هنگام که ناخودآگاه در اثر ارتباط با بیرون تحریک می‌شود و "تمنای چیزی می‌کند" (شاید اینجاست که تعبیر دلوز بهتر درک می‌شود که ناخودآگاه ماشینِ تولید آرزو و تمناست) آن‌گاه خود وارد معرکه می‌شود. او در تقابل با ناخودآگاه نه به برتری نارسیستی حمکرانی با عقل، که به تن دادن به این ویژگیِ انسانی همراهی با تمنا تن در می‌دهد و بنا بر ضرورت، روایت خویش را از سیگنالی که رها شده می‌سازد.

۴) اکنون به تعبیری از هنر با این نگرش از روان‌کاویِ مدرن می‌رسیم. هنرمند از منبعی تغذیه می‌کند که ریشه‌هایش در ناخودآگاه اوست. ناخودآگاهی که خود ارتباطی با شیوه‌ی نوار موبیوس با پیرامون و "من" دارد. هنرمند اینجا فاعلی با اندرکنش سوژه-ابژه نیست. بلکه توسط ناخودآگاه می‌کِشَد و می‌نویسد و اندیشه می‌کند. اثرِ هنری تبلورِ زبان و گفتمانِ پنهان در مولف است. یک نقاشی، راوی ناپیدایی دارد که در نقاشی مستتر شده و تمناهای او را به رنگِ روغن در می‌آورد. حالا زبانِ این تمنا به شکلی بالغانه در نقاشی مستتر شده است.

روزی با دوستی کلیپی از پینک فلوید می‌دیدم. فیلم دیوار یا همان The Wall. دوستم غرولند کرد که ما خوش اقبال بودیم که چنین آدم‌هایی به قدرت نرسیدند. ‌آنان که در انیمیشن‌های خود سر انسان را با چنین خشمی می‌برند اگر بر مسند قدرت تکیه بزنند فاجعه‌ای خواهد بود. دوستِ من به موضوعی درست اشاره کرد و نتیجه‌ای به زعم من اشتباه گرفت. خشونت زاده‌ی ناخودآگاه است. خشونتی که در نقادانی مانند مارکسیست‌ها و اندیشه‌سازانِ چپ و یا گروه‌های راک دهه‌ی هفتاد شکل گرفت، هم ذاتِ خشونتِ انقلابی دهه‌ی پنجاه و شصت ایرانی، ناشی از از تقابل ارزش‌های حاکم با ارزش‌هایِ افراد بود. این خشونت در کار پینک فلوید شکلِ زخمه‌های گیتار را گرفت، در اشعار شاملو شعر شد، در داستان‌های کافکا مسخ شد و همین‌طور تا به آخر. نفیِ خشونت بی‌مورد و خالی از فایده است و از جنسِ نفی میل به جنسِ مخالف در مذهب است. نفرت وجود دارد. انتقام هست. و در مواجهه عینیت می‌یابد. وادار می‌کند. این خشونت یا شکلِ انتحاری می‌گیرد یا می‌تواند به گونه‌ای هنری رخ نمایاند. هنگامی که می‌شود انیمیشن، شکلِ یک آهنگ به خود می‌گیرد و می‌تواند به اجرایِ یک کنسرت تبدیل شود (اخیرن راجر واترز تورِ جدیدی برگزار کرده) آن گاه آن خشونتِ جانسوز نخواهد بود. هیچ‌گاه راجرز یا گیلمور را نخواهی دید که از عرف آن چنان خارج شوند که "مجوز" نگیرند. اما سید بارت موجودی متفاوت بود. دیوانه شد. خشمِ بارت در قالبِ اشعارش و موسیقی‌اش تخلیه شد، اما برای ناخودآگاهِ او قانع کننده نبود. بارت نتوانست که زبانِ ناخودآگاه خویش را بشناسد و جسمِ بدون ارگان دلوزی شود و انقسام یابد برای گفتمانی با درون. او تمامِ موهای بدنش را زد و در تمیارستان بستری شد و چندی بعد با عنوان "نمونه‌ای معروف از اکسیزوفرنی مشاهیر" مرد.

۵) هنر به نوعیِ زبان و دیسکورس "دیگریِ لاکانی" است. دیگری که از درون می‌آید. ناخودآگاهی که بر او نمی‌توان تفوق یافت (آن چنان که مدرنیسم گفت) یا انکارش کرد (آن چنان که سنت پنداشت). هنری که جای من می‌نویسد، جایِ من نقش می‌زند و جایِ مخاطب می‌خواند و می‌شنود و لذت می‌برد. و اما توسطِ منِ نویسنده یا خواننده روایت خود را باز می‌یابد. و این چنین شاید بهتر بتوان مرگِ مولف را شناخت.

و خداوند همه‌ی ما را قرین رحمتِ خویش سازد...


دوشنبه، خرداد ۱۰

On the pain

تاملاتی در باب درد

ساعت از دو شب گذشته و من همچنان با خودم حرف می‌زنم. خنده‌دار آن‌که دیگر با خودم هم حرفی ندارم بزنم. باز هم به شوپنهاور می‌اندیشم که استدلال کرده اگر زندگی در ذاتِ خویش ارزش مثبت و جانانه‌ای داشت دیگر بی‌حوصلگی معنایی نداشت. من از زندگی به شکل عریانش در هراسم. از زندگیِ صرف. دقیقن از چه فرار می‌کنم؟ از کدام کس؟ از خویشتنِ خویش؟ از آن‌که نام مرا بر گرده دارد؟ می‌دانم که جواب روشنی نخواهم داشت برای پرسشی که چنین طرح می‌شود من کیستم.

آه از درد! سردرد. رولان بارت جایی می‌نویسد که میگرن باکلاس‌ترین بیماری دنیاست! سردردهای وحشتناکِ من. چقدر وقت شناس هستند. همیشه زمانی که من از همیشه ضعیف‌تر شده‌ام هجمه را آغاز می‌کنند. درد دقیقن چیست؟ تحریک رمزآلود نرون‌های عصبی. اگر از میان چند سلول بی‌خاصیت و لابد بی‌جان نوایی الکتریکی می‌گذرد، من مقصرم؟ چرا من باید تاوانِ شارژ و دِشارژ شدن چند سلول را بدهم. هر سلولی که درد می‌گیرد، من هم درد می‌گیرم. سلول‌های و بافت‌های دست رنجور می‌شوند؛ من درد می‌کشم. اعضاء و جوارح مستقر در ناحیه‌ی فوقانی کارکردشان مختل می‌شود، من درد می‌کشم. سر و مغز و جمجمه به هم می‌ریزد؛ من درد می‌کشم. درد این خاصیت را دارد که وجودِ "من" را ثابت می‌کند.

من درد می‌کشم؛ پس هستم...

و چیست آن‌که در تجربه‌پذیری همگانی درد مستتر شده. درد که برایِ همه امکان‌پذیر است. چقدر آرامش‌بخش است! چقدر روحانی است که تمام ابناء بشر درد می‌کشند. اوباما، احمدی‌نژاد، مقام معظم رهبری، رضاخان، امیرکبیر، حافظ، سعدی، رازی، خیام، ابنِ سینا، سهروردی، ملاصدرا، بابک خرم‌دین، آناهیتا، ماری کوری، انیشتن، نیوتن، لایب نیتز، گاوس، فرگه، فلوبر، کانت، هیوم، راسل، ویگتنشتاین، ون‌کارمن، پرانتل، اویلر، لاگرانژ، پاسکال، دریدا، نیچه، فوکو، هایدگر، ارشمیدس، افلاطون، سقراط، تالس، حلقه‌ی مفقوده‌ی داروین، انسان ناندرتال، میمون‌های اولیه...

چه تجربه‌ی شیرینی! تمام انسان‌ها در تمام مکان‌ها در تمام زمان‌ها؛ همه درد کشان. شکسپیر و حافظ ندارد. فیلسوف و دانشمند ندارد. مرد و زن ندارد. پیر و کودک ندارد. شاید ما از جنینی درد می‌کشیدیم. از تولد. تا مرگ. و این سترگ‌ترین تجربه‌ی بشری است. تمام ما درد می‌کشیم. درد، وجودِ "ما" را ثابت می‌کند.

ما درد می‌کشیم؛ پس هستیم...

انسان به مثابه‌ی درد

آن هم دردِ فیزیکی. به خاطر می‌آورم دوستی خودکشی کرد. برای دفع سم در آلتش سیمی فرو کردند تا سم را خالی کنند. درد فیزیکی. به دلیل فراق از یار خودکشی کرده بود. درد روحانی. اما کدام صعب‌تر بود؟ جدایی یا لوله‌ای در دردناک‌ترین شیوه‌ی جایگیری‌اش در گردنه‌های بدن؟ به راستی کدام درد روحانی است که هم‌مرتبه‌ی دردهای جسمانی قدرتمند باشد؟ چه هنگام شده که من سردردهای کشنده‌ی نیمه‌های شب را عنان گسیخته‌تر از دردهای فلسفی بی‌پدر و مادر بدانم؟ آن دوستِ احمقِ من واقعن می‌اندیشید که دردِ جدایی از موجودی که همیشه هم از او جدا خواهد ماند می‌ارزد؟ یعنی واقعن عشق تا این سان بشر را به ورطه‌ی بلاهت می‌کشد؟ تا آن سطح که بپندارد که لوله‌ای در آلت به از درد دوری؟ هرگز! امکان ندارد که باور کنم جدایی این‌قدر ارزش داشته باشد. آن‌چه از همه خشن‌تر و مهیب‌تر است دردهایی هستند که محرک‌هایی برای اعصاب و نرون‌هایند. دردِ روحی دروغی بی‌شرمانه است.

انسان به مثابه‌ی درد مجسم

و اکنون مجسم‌ترین دردِ دنیا در مویرگ‌هایی مخفی از جمجمه‌ی من، در اعماقِ تاریک آن، در مکان‌هایی دست نیافته، رژه می‌رود. او می‌تازد تا من تقریر کنم که

من هستم که تو هستی و تو هستی که من هستم؛ ای دردِ مجسم...

دوشنبه، خرداد ۳

Dogs Hunt



اندامی که سبب انزالِ زودرسِ مرگ می‌شوند
سرخوشی‌های یک حرامزاده در شب نشینی با نجیب‌زادگان
رویایی تمام سیاه
آرمان‌خواهیِ جوانی استعمارگر
مستی چند مبارز شامگاه پیش از خون‌بازی
آسیب‌های بی‌درد
قفل‌های زنگ زده بر درهای طلا
راهِ بی ابتدا
روباه‌ها در رکاب شکارچی
امشب سگ‌کشی است
Free counter and web stats