‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، مرداد ۲۵

Trust

من به تو اطمینان می‌دهم
تصویرِ در آیینه
متعلق به توست
این بار که در آیینه فوت کردی
آشغالِ بومیِ مردمکت
برای همیشه از عنبیه و ملحقاتش
خداحافظی می‌کند

وای!
دیدی کور شدی!
شما در برابرِ دوربینِ مخفی بودید...

دوشنبه، خرداد ۳

Dogs Hunt



اندامی که سبب انزالِ زودرسِ مرگ می‌شوند
سرخوشی‌های یک حرامزاده در شب نشینی با نجیب‌زادگان
رویایی تمام سیاه
آرمان‌خواهیِ جوانی استعمارگر
مستی چند مبارز شامگاه پیش از خون‌بازی
آسیب‌های بی‌درد
قفل‌های زنگ زده بر درهای طلا
راهِ بی ابتدا
روباه‌ها در رکاب شکارچی
امشب سگ‌کشی است

جمعه، اسفند ۲۱

2

پیرمردی که مورچه کاشت، تمساح درو نخواهد کرد
درست حدس نزدی، من از تبار مورها نیستم
من ارواح طیبه مورچگانم
همانان که راه را بر سلیمان بستند
و من حتی درون خاک بساط سوسیالیستی برپا کردم
و به اعماق رفتم:
آن جا مردانی را یافتم که از مردمک هاشان خون می بارید و از عینک عاری بودند؛
آن جا زنانی را یافتم که از مهبل هاشان فرزندانی با چکمه های سیاه می چکید و بی مهر مادری می زیستند؛
آن جا موسیقیدانانی را یافتم که فرق مضراب و درد را نمی دانستند؛
آن جا حرام زادگانی را یافتم که آتشِ دل یتیمان را می نوشیدند؛
آن جا مگسانی را یافتم که دم از جنون در راه هر رفیق می زدند؛
آن جا شیرهایی را دیدم که دوزیستان شکارشان می کنند و به جای نعره، یاوه سر می دادند؛
آن جا مرگ را دیدم
که چقدر شیرین شده بود
و چقدر در دسترس
آن جا زندگی را دیدم
که چقدر آرام
چقدر با وقار
چه قدر با متانت
تنش را می فروخت
آن جا ابلیس را دیدم که در چشمان بی دسیسه اش، بر دار بندگی آویزان شده بود
آن جا کم فروشانی دیدم که با خوک ها مبادله کالا به کالای عشق می کردند
آن جا تاجرانی را دیدم که با ضررهایشان، همخوابگی می کنند
حالا تو بگو
چرا هنوز خرسندم می خواهی؟

آه!
ما سطحی ها، عمق برایمان تا چه سان هراسناک شد...


سه‌شنبه، بهمن ۲۰

Welcome to the machine

اتفاقی نمیفته. همه اتفاقات دنیا افتاده
آدم جدیدی رو نمی بینی. همه آدمها رودیدی
حرف جدیدی نیست. همه حرف ها زده شده
اکنون در نقطه ای از تاریخ قرار گرفتی که همه چیز گفته شده و همه حرف ها زده شده و همه کس دیده
اما مجبوریم که وانمود کنیم که انگار از اول شروع کردیم
دوباره باید ببینیم و بخونیم و منتظر اتفاق باشیم
انگار که واقعا ما یه آدم جدیدیم تو این دنیا:

ما به هم متصلیم، نه مثل حلقه های زنجیر
مثل چند تکه ابر پاره در آسمان
کدام پیامبر می داند که ابرهای جدا، "یکی" هستند یا چند تا
وحدت یا کثرت؟
نه رفیق! حتی این هم مساله نیست. مساله نتراش. گفتم که
همه حرف ها زده شده
فقط تو تصمیم میگیری که کدام رو تکرار کنی
حالا کدام؟


گاهی اوقات چنین می اندیشم که محکم ترین دلیل بر وجودِ زندگی هوشمند، جایی در کهکشان ها، این است که هیچ تلاشی برای ارتباط با ما نمی کنند!
بیل واترسون
Impossible!



Free counter and web stats