دوشنبه، اسفند ۲۹

سال را با یاد تو نو می‌کنم.
سال را با یاد تو جاودان می‌کنم.

یکشنبه، اسفند ۲۱

به چشمم در آینه خیره می‌شم. یک جراحت بزرگ زیر پلک چپ. اینقدر با زخم‌کوچک بازی کردم که به اینجا رسید.
همیشه با چند زخم کوچک بازی کردی تا تبدیل شدند به جراحاتی عظیم.
شاید سکوت، مسبب آرامش تو باشد. من زخمی کوچک هستم در زیر پلک‌هایِ تو. ساکتم که کنی، خود به خود فراموش می‌شوم و از چشم‌ات می‌افتم. چه راهِ حل نیکویی‌ست. که به زخم‌های کوچک بها ندهی. برابرم سکوت می‌کنی تا من از چشمانت سر می‌خورم.

سه‌شنبه، اسفند ۱۶

اینجا، آن بیرون برف می‌بارد. آن‌جا هم برف می‌بارد؟ اینجا هوا سرد است. آن‌جا هم هوا سرد است؟ اینجا من نوکِ دستانم لمس شده. آن‌جا هم کسی نوکِ دستانش لمس شده؟ اینجا من چشمانم را می‌بندم، آن‌جا هم تو چشمانت را می‌بندی؟ اینجا من به باران می‌اندیشم، و اینکه می‌توان زیر باران قدم زد، و اینکه می‌توان کیک خورد و چای، و اینکه نمی‌توان همین‌ها را به آسانی از خطوط درهم و برهم مغز زدود. آن‌ها به مغز می‌چسبند و به روح می‌چسبند و تدبیری هم نیست.
این‌جا من دلم گرفته، آن‌جا کسی دلش گرفته است؟

دوشنبه، بهمن ۲۴

امروز عزرائیل رو دیدم. به نوک ناخن هاش لاک زده بود. قرمز. رنگ چشم های من.

چهارشنبه، بهمن ۵

اگه از نوشتن دست بردارم دیوونه می‌شم

نفس‌هام کندتر شده. دستم درد می‌کنه.
کاش امروز خدایی بود که بهش پناه می‌بردم...
قشنگ می‌فهمم که چرا داستایوفسکی دیوانه شد
کامل می‌فهمم که چرا کارش به جنون کشید
امشب من دیوانه نشم خوبه.
دارم مخم رو می‌کوبم به دیوار که خودم رو کنترل کنم
احساس می‌کنم که کف اتاقم علف‌های هرز دراومده
مثل زندگی‌م که پر از علف‌های هرزه
سرم رو باید بذارم رو بالش و فقط نفس‌ها رو با صدای بلند بشمرم
می‌ترسم که دیوونه شده باشم
از اتاق بغلی صدای عجیبی می‌آد
ازش نمی‌ترسم، اما از این می‌ترسم که این صدا توهم باشه
دست‌هام می‌لرزه
اگه حرف بزنم، کارم تمومه
سه تا قرص خواب برام مونده
می‌خورمشون
حتمن افاقه می‌کنه
و من شک ندارم همه‌ی این‌ها حق من نبود

سه‌شنبه، بهمن ۴

دوست دارم ستایش کنم هیتلر رو
که نشون داد چطور نفرت یک انسان
چند میلیون آدم رو تو کوره زنده زنده می‌سوزونه
Free counter and web stats