چهارشنبه، مهر ۲۷

دوستت دارم تا نوک زبانم می آید و از انتهای بزاقم سر می خورد به آتش جهنمی که در من روشن است.
سکوت و سکون و سکوت و سکون.
همه ی دوست داشتن تحقیر است. و من این تاوان را دادم. به قدر ثانیه ای پشیمان نیستم. تحقیر، حق مسلم هر عاشقی ست.
یار من هم این دارد و هم آن...

چهارشنبه، بهمن ۶

Alienation from sound recorde

صفر) چیزی مشترک ه بین ویز ویز بال مگس ها و صدایِ مهیبِ مهابنگ

یک) چند وقتی ه که تجربه ی ناطوری دارم. شروع کردم به ضبط کردن صدام. میکروفونی که دارم معیوب ه. متوجه شدم ساندِ رکورد شده به هیچ وجه منطبق با حافظه ای که از آوای خودم دارم، نیست. تو دماغی، خش دار و غالبن الکن در ادای حروف صامت. مثلن صدا خودش تصمیم می گیره که حروف "الف" و "ی" رو کشیده ادا کنه در حالی که من از این دو حرف متنفرم. اما برای حروف عزیز من "پ" و البته "ف" هیچ انرژی صرف نمی کنه و شدت صوتی خرج شده برای این حروف با تقریب خوبی مایل به صفره. صدا، از من حرف شنوی نداره. صدای "من" در واقع صدای من نیست.

دو) تجربه ی ضبط و ثبت صوت در هر چیزی، مزخرف ترین تجربه ای که به شخصه باهاش دست در گریبان شدم. نوعی غربت از تن. من قسم می خورم که صدا واجد ویتالیستی در ضدیت ه با تارهای صوتی ه. حتی بالاتر از اون، به سیاقی دردناک نسبت به آن چه که متولدش کرده، بی تفاوت ه. بی تفاوتی صدا نسبت با بدن، مخوف ترین سویه ی صوت ه.

سه) پدیده داپلر. یک منبع صوتی متحرک، ماهیت شنیداری صدا را تغییر می ده. صدای زوزه ی ممتد ماشین ها در کناره ی بزرگراه ها، و یا صدای اولتراسونیک هواپیمای جت در فرودگاه ها. در تمام این پدیده ها، صدا از منبع صوت افتراق پیدا می کنه و ماهیتی مجزا می یابه.

چهار) صدا زنده ترین هستی غیرارگانیک ه. چیزی بیرون از ما. اما وحشت افزای ترین خصیصه این ه که این لعنتی، این صوت، حامل معنا هم هست. صدا به مثابه ی دال، و گوش ها به مثابه ی کجاوه ای بر مدلول. می گویند که صدا در دیوارها اسیر می شه. بنابراین از لحاظ علمی امکان پذیره که صدای کوزه گری که چند قرن پیش در شهر سوخته آواز می خونده رو بازیابی کرد. او که می خوانده" کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش...

پنج) از حیث علمی هنوز صدای بیگ بنگ در کیهان پخش می شه. اون صدا، صدایی که من نام"صدای پیدایش نکبت" رو بهش دادم، هنوز هست. این بازگشت جاودانه نیست. حضور مرتجع "همان" است. نه این بیگ بنگ نیست. بیگ ننگ است. و اکنون مگسی در تمامی حجم اتاق من، با اصرار تمام، ویز ویز می کند.

پنجشنبه، دی ۲۳

بازگشت جاودانه‌ی همان

یکی از یادداشت‌های نیچه که بنا به دست‌خط آن باید در سال 1885 نوشته شده باشد دارای عنوانی است که زیر آن خط کشیده شده است: «چکیده‌ی مطالب». در کتاب اراده به‌سوی قدرت [خواست قدرت] مرور و جمع‌بندی مجمل متافیزیک نیچه در بند 617 آمده است. در این بند چنین می‌خوانیم: «این که همه چیز بازمی‌گردد نهایت نزدیکی یک جهان شدن به جهان بودن است: قله‌ی مراقبه.»

در این یادداشت چنین می‌خوانیم: «ما سنگین‌ترین اندیشه را آفریدیم – اکنون بیایید موجودی بیافرینیم که این اندیشه برای او سبک و فرخ‌پی باشد... . عید گرفتن نه برای گذشته که بهر آینده. سرودن اسطوره‌ی آینده! در امید زیستن! لحظات فرخنده! و سپس باز پرده را فرو انداختن و اندیشه‌ها را به‌سوی هدف‌های عاجل و استوار متوجه ساختن.»

در اندیشه‌ی بازگشت جاودانه‌ی همان نیچه به آنی می‌اندیشد که شلینگ درباره‌اش گفته است که همه‌ی فلسفه برای آن جد و جهد می‌کند: دستیافت به عالی‌ترین کلامی که گویای هستی سرآغازین همچون اراده [wille] باشد.

رهایی از کین پلی است که انسان فراگذرنده از روی آن می‌گذرد. به کجا می‌رود این فراگذرنده؟ به آنجایی که دیگر جایی برای کین همچون بیزاری از آنی که صرفاً گذران است نمی‌تواند بود. انسان فراگذرنده به سوی اراده‌ای می‌رود که خواهان بازگشت جاودانه‌ی همان است، به سوی اراده‌ای که در مقام این اراده هستی ِ سرآغازین ِ همه‌ی هستندگان است. ابرانسان از انسان تاکنونی [واپسین] فرا می‌گذرد و در این حین به نسبت با آن هستی وارد می‌شود که همچون اراده‌ی بازگشت جاودانه‌ی همان جاویدانه خود خویش را خواهان است، و نه چیزی جز آن. و هر آینه از آن‌رو چنان می‌کند که ذات‌اش از آنجا خاستن می‌گیرد:
[آری این است و تنها همین است کین: بیزاری اراده از زمان و «آنچه بوده‌ی» آن. (چنین گفت زرتشت، بخش 2، درباب رهایی‌بخشی، از آنچه... ص 216) / آری، انتقام تنها همین است و همین: یعنی، دشمنی اراده با زمان و «چنان-بودِ» آن. (همان، آشوری)]

کین بیزاری اراده از گذشتن است و گذشته‌ی آن؛ کین بیزاری اراده از زمان است و «آنچه بوده‌ی» آن. این بیزاری نه بیزاری از صرف سپری شدن، بل بیزاری از آن‌ گونه سپری شدنی است که باعث می‌شود امر سپری‌شده تنها گذشته بماند و در تصلب این امر ِ مختوم منجمد گردد. بیزاری کین بیزاری از زمان است از آن‌رو که زمان باعث می‌شود همه در «آنچه بوده» مستحیل شود و بدین‌سان گذر بگذرد و سپری گردد. جهت‌گیری بیزاری کین نه علیه گذر زمان، بل علیه رخصتی است که زمان به سپری شدن گذر خود در امر گذشته و سپری‌شده می‌دهد، یعنی علیه «آنچه بوده».

------------------
این دست‌نوشته‌های هایدگر درباره‌ی نیچه، مهم‌ترین و سهمگین‌ترین وجهه‌ی اندیشه‌ی نیچه را عیان می‌کند: حقیقت. نمی‌گویم چیستی حقیقت یا چگونگی آن تا از حوزه‌ی سوال و پرسش که می‌تواند ذهن را از خیال‌پردازی بازدارد، دوری کرده باشم. حقیقتی که دست‌یابی به آن سبب آرامش نهایی است. لحظه‌ای که شدن‌ها باز می‌ایستند و بودن، تنها بازمانده است. آیا این بهشتی‌ترین شیوه‌ی اندیشه نیست؟ این‌که به لحظانی بیاندیشی که می‌توانی برای همیشه به همان شکل، آن را حفظ کنی. واسیلی روزاناف -فیلسوف روس- از چه فریاد می‌کشید: "من حقیقت نمی‌خواهم، آرامش می‌خواهم! وای، وای، وای که این حقیقت، این دمل چرکین، چه رنجی دارد". یا مگر خود نیچه نبود که می‌گفت: "شروع به فکر کردن شروع به تحلیل رفتن تدریجی‌ست". این دمل چرکین حقیقت، این رنج بزرگ و در نهایت نتیجه‌ی آن فلسفیدن که به تعبیر نیچه زندگی در قله‌های یخی (و چه کسی می‌داند که نیچه تا چه سان دل آزرده از سرما بود) نامیده شد، آیا نباید روزی باز شود. میوه‌ی آن آرامش نیست؟ آیا این انتظار بزرگی‌ست که در انتهای تمام این پرسه‌زنی‌ها، جایی آتشی امن ببینی که دست‌هایت را گرم کند. و دوستانی که هنگام خندیدن دندان‌های سفیدتان را به هم نشان دهید.

اندیشه‌ی بازگشت جاودان همان، یعنی پوییدن سبکی از زندگی که آرامش‌بخش باشد. حقیقتی که دیگر ثبات دارد. یعنی مرگ. یعنی سکونِ ابدی.

فروید جایی نوشته بود که یک سلول با تقسیم سلولی (توالد) به اوج لذت می‌رسد. یعنی اوج لذتِ ساده‌ترین ارگان، مرگ آن است. شاید رانه‌ی مرگ هم از همین کانون بود که به ذهن او رسید. اما این گره خوردنِ مرگ و زایش و لذت، این همسانیِ مرگ و ارگاسم همسو با تفکر متافیزیکی نیچه نیست؟ اندیشه بازگشت جاودان همان آوای مرگ است که با آرامشی ابدی، قرین است. چیزی ضد زوال.

زمان، همیشه علیه ماست. و من نیز، علیه زمان خواهم بود.

در این مبارزه من از بین می‌روم. اما تسلیم زمان شدن را نیاموخته‌ام.

شنبه، دی ۱۸


کتاب هایش را سوزاند. با برف هم ذات پنداری کرد و فروریخت. بعدها آدم برفی اش را خردسالان، خراب کردند. هویجی به جای بینی اش کاشته بودند که تن به هیچ بویی نمی داد. جای دو چشمش دو مهره ی سیاه تعبیه کردند و او شد آدم برفی سیاه چشم. با تنی سفید و چشم هایی سیاه

تو گفتی که آن جا هم برف می بارد.

من گفتم که می دانی هیچ دو دانه ی برفی همسان نیستند.

تو گفتی دانه های برف، اثر انگشتان طبیعت اند.

جمعه، دی ۱۰

استفراغ

برای آدمی که چیزی نداره از دست بده
برای آدمی که جایی نداره بره
تنها چیز و جا می شن واژگان
می شن کلمات

"خدایا برای ما دعا کن
خدایا ما نزدیکیم"

همه خون بود که تو ریختی

این یک منش محافظه کارانه است
این که پشت کلمات مخفی می شی، منشی محافظه کارانه است
هیچ چیزی انتظارم رو نمی کشه
موفقیت همیشه موجد تهوع بوده
متاسفم که باخت هم دیگه جوابگو نیست

این ثانیه دو راهی ست:
یا خودت رو بکش
یا دیگران

راه سومی هم هست؟....

خدایا برای ما دعا کن
خدایا ما نزدیکیم

من تمام نفرت ام رو پوزه بند زدم
پوزه بندی که نامش رو گذاشتم مهربانی
دست هایم شاهد من اند
که مهربان بودم
که از خودم دریغ کردم
و می دانم که دارم به همین بدن تاوان می دم

آه بدنم!
عزیزم!
می دانی چقدر با تو بد کردم
هر آیینه که جز تو -پوست ام یا خون ام یا نسج های زیرین ام-
به چیز دیگری فکر کردم
تاوانش را داده ام

خدایا برای ما دعا کن
خدایا ما نزدیکیم

آه سلان
پل سلان
اگر این اشعار کسی را کمک می کرد، قبل از همه برای خود تو می بایست راهگشا باشد

شاید ابتدا فکر می کردم، چقدر خوب است که اینجا را دارم
که راحت تر از باد در میان سطرها رها می شوم
به صورتم در آیینه نگاه می کنم
به کرت های پیشانی
چیزی در من از دست می رود

شرمنده ام بدن ام
تو را از دست می دهم
قهقهه می زنم
لعنت به امید
به گسست از زمان حال
من اونقدر خوش شانس خواهم بود که خودشی نکنم
هیچ نسیمی از زندگی در من نیست

اما فقط می خواهم ادامه دهم
زندگی عزیز من!
با تمام امکاناتت به من خیانت کردی
حتی با تصادف
حتی با اتفاق
و می دانستی ای بی شرم
که من چقدر دل بسته ی اتفاقات می شوم
می دانستی و بر من زخم زدی

خدای کودکی ام
بر من دعا کن
می دانی که نفرت من چقدر جوشیده است
و من ترسان از آن ام که دامن خود مرا بگیرد
تهی تر از تمام پرتاب های تاس

آن قدر می نویسم که تمام شوم
هر کلمه که بنویسم چیزی از من کاسته خواهد شد

اما درست در لحظه آخر
خشم یا نفرت است که همیشه به فریادم رسیده

خدایا برای ما دعا کن
خدایا ما نزدیکیم

از همین اتاق سه در چهار متر، هیولایی رو به جان جهان بیندازم که تمام قوم یهود و نصاری و مسلمان و گبر
همگان را
در آتشش بسوزاند

روزی هم دکمه ی پایان خلقت دست من می افتد
خواه بمب اتم؛ خواه ماشه یک اسلحه
هیچ بدنی که نباشد، اندام صد و هفتاد و پنج سانتی خودم که هست

سه‌شنبه، آبان ۲۵

درباره‌ی شعر 1

شاید بیش از هر چیز هدف از این جستار، تحقیقی پدیدارشناسانه درباره‌ی شعر باشد. شعر در کسوتِ یک پدیدار. متن را بی ویرایش و یکسره می‌نویسم تا ببینم داشته‌هایم مرا به کدام معبر هول می‌دهند.
شعر در هیات یک پدیدار. شاید مناسب باشد که با بستری که شعر بر آن قوام می‌یابد شروع کنم. زبان. اما دمِ دستی‌ترین تعریف برایِ زبان چیست؟ لوگوس را از کدام سمتش باید خواند؟ پرومته. پرومته آتش را از خدایان دزدید و به آدمیان داد و تنبیه شد. زبان آتش است و انسان، دزد. نوشتن دزدی است. مگر نه این‌که خداوند فرمود در ابتدا لوگوس بود. لغت از جانبِ خدا نازل شد و آدمیان به توبره‌اش کشیدند. آن امانت که آسمان از خانه بردنش سر باز زد چه بود؟ شاید آن "دیوانه"، زبان را به قرعه‌اش زده بودند.
اما دقیق‌تر شویم. ارسطو می‌گوید انسان حیوانِ ناطق است. چرا؟ شاید کلیدواژه‌ی این واکاوی، ارتباط است. لکان می‌گوید انسان، تمنایِ دیگری است. در روان‌کاوی، سوژه را در ارتباط با "دیگری" ارزیابی می‌کنند. در شمایلی مجرد، سوژه بی اصل و نسب است. ارتباط شروعِ انسان است. آغازِ حیوانِ ناطق.
در فیلمِ "سیاره‌ی میمون‌ها" سه فضانورد با گذراز زمان (با سرعتِ نور) در سیاره‌ای فرود می‌آیند که از هر نظر شبیه به زمین است. آب و اتمسفر و اکسیژن و گیاه: حیات. تنها تفاوتی جزئی از آن سیاره جهانِ ممکن دیگری برمی‌سازد: این بار میمون‌ها تطور یافته‌اند و آدمیان مغزی بدوی دارند و توسط میمون‌ها کنترل می‌شوند. جدا از صورتِ فیلم که اشاره به نظریه‌ی داروین می‌کند و به نحوی نقد مذهب و دگماتیسم -لابد به شکلی نمادین-است، تیلورTaylor (قهرمان فیلم) در صحنه‌ای مضروب می‌شود. نمی‌تواند سخن بگوید و زمانی که میمون‌ها به اسارتش می‌برند، یارایِ آن را ندارد که خودش را با زبانش ثابت کند. او توسط میمون‌ها محکوم به "آدم" بودن(حیوان و کم ارزش بودن) می‌شود، چرا که زبان نمی‌داند. تمامِ اطوار او که نشان‌گر هوش و ذکاوتش هستند، انکار شده و در بهترین حالت صاحبِ چشمانی هوشیار خوانده می‌شود. میمون‌ها بر آدمیان استیلا یافته‌اند چرا که سخن گفتن می‌توانند.
زبان یعنی قدرت. یعنی ارتباط، یعنی انسان. و زبان اما خودش را به شکلِ شبکه network مستقر می‌کند. ماتریسی که در ارتباط و اندرکنش با جامعه و قانون و اخلاق و ابزارهایِ انسانی، شکل می‌گیرد و البته شکل هم می‌دهد. به تعبیرِ والتر بنیامین شبکه‌ای که حتی بالادستی‌ها هم دیگر نمی‌دانند که در رئوسِ قدرت چه کس یا نهادیست که ترکتازی می‌کند. قصر کافکایی که معبرش مشخص نیست، و شاهزاده‌اش هم کسی نمی‌شناسد. زبان، شبکه‌ای می‌گستراند بین انسان‌ها -این پستاندارانِ پیچیده- که امکانِ ارتباط و تمنا را فراهم می‌آورد.
حالا قدرت و اخلاق و فرهنگ، همگی در بستر این ماتریسِ زبان هستند که رخنمون می‌شوند. قانون در زبانی‌ست. اخلاق در زبانی‌ست. فرهنگ در زبانی‌ست. و البته زبان (که در موقعیتی خاص هم محیط و هم محاط بر آدمی به نظر می‌رسد) جوهره‌ای پویا و دینامیک دارد. متاثر است و موثر. مطلوب و طالب. و شاید بتوان گفت که فرآورده‌ای است که تولید می‌کند. وسوسه می‌شوم تا تعبیر دلوزی به کار بندم: تولیدِ تولیدها، تولیدِ محصولات و تولیدِ فرآیندهایِ تولید. شبکه‌ای سهمگین که دربردارنده‌ی تمام خصائلِ جامعه است. همانند دیسکی که در حلقه‌هایش اطلاعات کدگذاری شده باشند، قانون و اخلاق و فرهنگ در بدنه‌اش ضبط شده‌اند. حتی به تعبیر "سرل"، قدرت سیاسی خودش را بیش از هر چیز در زبان کدگذاری می‌کند.
شاید اگر بخواهیم که به ادبیات فوکو نزدیک شویم، تبارشناسیِ قدرت در جامعه ره به جایی نزدیک‌تر از زبان نبرد. قدرتِ مسلط خودش را در زبانِ مسلط مستقر می‌کند. به خاطر می‌آوریم که اقلیت‌ها تا چه سان بر اهمیتِ زبان خویش تاکید می‌کنند و از این رهگذر برایِ خودشان هویت‌سازی می‌کنند و از سویِ دیگر، قدرتِ حاکم تا چه حد مصر است که از رهگذرِ زبان، عنانِ امور را در دست بگیرد. زبان، قدرتِ سیاسی‌ست و حاوی‌ِ کدهای جامعه در بازسازیِ اخلاق و قانون است.
همین کنکاشِ مختصر در بابِ زبان نشان می‌دهد که تا چد اندازه زبان در شبکه‌ی ارتباطی و امور انسانی حیاتی‌ست. و اصلن آیا امکان دارد که این‌ها را از هم سوا کرد؟
و اما شعر. آیا شعر را نمی‌توان ناب‌ترین و حساس‌ترین صحنه‌ای دانست که در ساحتِ آن زبان متبلور می‌شود؟ آیا لوگوس بیش از هر چیز به شعر نزدیک نیست؟
زندگی در خودش سوالاتی را مطرح می‌کند. و در خودش برایِ این سوالات پاسخ‌هایی می‌یابد. زندگی ای که در سوژه جاری‌ست، آیا بیش از هر چیز، خودش را در کلماتی که منبعث از زندگی خاصِ شاعر است عیان نمی‌کند؟ تفکری که از این زندگی نشأت می‌گیرد و به خاطر کاسب‌کاری هرگز واژگان را کدگذاری نمی‌کند، آیا این تفکر بیش از هر چیز ضد سرمایه‌داری/تولیدی نیست؟ طوری که برسازنده‌اش واژگانی خواهند بود که بیش از هر زمانِ دیگری از نهادِ سراینده‌شان ساطع شده‌اند.
به قولِ پل والری: من در خودم متوجه حالات مشخصی شده‌ام که به درستی می‌توانم آن‌ها را شعری بنامم، زیرا برخی از آن‌ها در نهایت در اشعار تحقق یافته‌اند. آن‌ها مولودِ هیچ علت مشخصی نبودند که از این یا آن حادثه نشأت گرفته باشند؛ آن‌ها هماهنگ با ماهیت خود بسط و گسترش یافتند، در نتیجه من نیز بعد مدتی دریافتم که برایِ دوره‌ای از حالت مانوسِ ذهنی خود دور افتاده‌ام. سپس این چرخه‌ی ذهنی کامل گشت و بار دیگر مبادلات عادی و همیشگی میان زندگی و تفکر من برقرار شد، ولی در این فاصه، یک شعر سروده شد، و چرخه‌ی ذهنی نیز با کامل کردنِ خود چیزی به جا نهاد.
در ادامه می‌نویسد:
درباره‌ی ترکیباتِ شعری: تمامی اشیا و موضوعاتِ ممکنِ جهان عادی، بیرونی یا درونی، هستی‌ها و رخدادها احساسات و کنش‌ها، در عینِ حال که جلوه و نمودِ معمولی خود را حفظ می‌کنند به ناگهان در رابطه‌ای متناسب و درخشان ولی تعریف نشده با حالاتِ تاثراتِ کلی ما قرار می‌گیرند. آن‌ها یکدیگر (هستی‌ها و اشیاء در برابرِ ایده‌ها) را جذب می‌کنند و با یکدیگر پیوند می‌خورند؛ اگر این بیان مجاز باشد آن‌ها موسیقایی و پرطنین می‌شوند و اصطلاحن به شکلی هماهنگ به هم مربوط می‌شوند. جهانِ شعر که بدینسان تعریف می‌شود واجد شباهت‌های گسترده‌ای با ویژگی‌هایی است که ما به جهانِ خواب و رویا نسبت می‌دهیم.
و در ادامه از مناسبت‌های بینِ خواب و رویا و هستی صحبت می‌کند.
اما آیا این‌ شیوه‌ی درگیریِ ذهنی شاعر با هستی پیرامونش - که با سطرهایی درخشان از والری به عنوانِ سرچشمه‌ی ساخته شدنِ زبانِ شعری از آن یاد کرده - یادآورِ آن چه که هایدگر از شعر متوقع بود در مواجهه با هستی، نیست؟ این‌که دنیایِ بیرون خودش را به قالبِ کلمات می‌ریزد و یا شاید این واژگانِ ما هستند که پس از "حیرت از هستی" به شکلِ آن در می‌آیند و در ادامه برسازنده‌ی زبان می‌شوند.
نتیجه (شاید هیچ نتیجه‌ای نداشته باشیم، اما می‌نویسم نتیجه تا تسلی پیدا کنم) زبان آن است که کنش‌هایِ کلامی ما speech act در گرو آن است. روابط اجتماعی در قبایِ قانون و اخلاق و فرهنگ بر تنِ زبان پوشیده می‌شوند و آن هیکلِ مهیب هم مانندِ مارِ رویِ دوش ضحاک بر گرده‌ی آدمیزاد قرار می‌گیرد. (تعجب نکنیم که مانند مارهای ضحاک قربانی هم طلب کنند). در صحنه‌ی مناسباتِ روزمره همانند آنکه از پلی لرزان و ساخته شده از چوب‌های نازک، به عجله می‌گذریم، زبان را بی‌مبالات و تفکر، و به بیانی دیگر، تابع و در اطاعت از گفتمانِ مسلط به کار می‌بریم. اما شعر، این خاصیت را دارد که در این پروسه تاخیر بیاندازد. تو را بر سر هر کلمه نگه می‌دارد. زبانت را به لکنت می‌اندازد. تو را به یاد جمله‌ی پروس می‌اندازد که گفت باید به زبانِ دوم در زبان سخن گفت. به جاده‌ای می‌کشاندت که قبلن هیچ‌ کارگری در آن مشغولِ کار نبوده است. حیرتت از مواجهه با هستی را به هیاتِ مجسمه‌ی کلمات می‌تراشد. ایده‌هایی که از نبردِ ذهنت با اشیاء متولد شده‌اند را در فرآیندی دگردیسی-گون به واژگان بدل می‌کند و بدین طریق هر چه بیشتر از اقتدارِ زبان می‌کاهد. آیا همیشه شاعرین نبوده‌اند که پیامبر شده‌اند؟ آیا شعر معجزه نیست؟ آیا شعر همان‌طور که هایدگر اشاره کرد، ناب‌ترین شکل تفکر نیست؟ آیا همان‌طور که نیچه در کتابِ فیلسوف نوشت، امروز حقایق به شکلِ استعاره‌ها در نیامده‌اند. بگذارید که من مولانا را برعکس کنم: "ای برادر قصه هم‌چون پیمانه است...معنی اندر وی به سانِ دانه است" و بگویم ای برادر "قصه و معنا هر دو هم پیمانه و هم معنایند"! و این معناسازی در ذهنِ شاعری صورت‌بندی می‌یابد که تفکر می‌کند. شکلِ خیام یا شکلِ هراکلیتوس.
شعر به مثابه‌ی پدیداری که برساخته‌ی زبان است. اما به او خیانت می‌کند. از اقتدارش می‌کاهد. الکنش می‌کند. دوگانه‌اش می‌کند. (ثنویت و مانویت را به یاد می‌آورم) و در نهایت کلمات شکلِ هستی ای می‌شوند که شاعر با آن مواجه شده است.
شاعر به مثابه‌ی خائن، تحریف کننده و لال. شاعر عضوی از جامعه است که زبان‌نفهم است. افلاطون اخراجش می‌کند و زبانش را سر سبزش بر باد می‌دهد. طبیعت خودش را از دهانِ شاعر بیرون پرتاب می‌کند. در تجسد واژگانی که شکلِ طبیعت شده‌اند. زمان یا مرگ یا عشق در شعر او که شاعر است، استعاره نیستند، خودِ زمان و مرگ و عشق شاعرند. بمیرید، در این شعر بمیرید...

چهارشنبه، مهر ۲۱

ما بعد الّذّت

بدبختی اینجاست که لذت کافی نیست. لذت و پروسه‌ی التذاذ، بدائت‌گر چیزی است که از نام‌گذاری هراس دارد. چیزی که در مجاورتِ نام‌هایی مانند ویرانی، تباهی، دیوانگی، انحطاط، انحراف، اعتیاد، خودکشی پرسه می‌زند. لذت یک جرقه است و بعدْ آن "ناچیز" است که در سایه‌ای ناگوار، لبخندی شوم می‌زند. مشکل اینجاست که بدبختی، واژه‌ی کاملی برای صرفِ آن "ما بعد الّذّت" نیست.


میل و رانه و شور و عشق - همگی - آغاز کننده‌ی انسان هستند. انسانی که دیگر موضوعِ علم نیست. موضوعِ دانش نیست. موضوع دانستن نیست. من انسان را در انسانی‌ترین وضعیتِ خویش، موضوعی خارج از حوزه‌ی دانسته‌ها می‌بینم. موضوعی که از بامعنابودگی سر باز می‌زند و خویش را در سرحداتِ میل، آفتابی می‌کند.
روان‌کاوی -هم‌چون شبحی بر فراز مغاک- قصدیتی برایِ خویش متصور است. در اختیار گرفتن و افسار زدن به روان. شیزوفرنیکِ آنی است که از تمام دانسته‌ها (همچون مدفوع) سر ریز می‌شود. دیوانگان انتهایِ عالمند. آن‌ها خلاء دانستن، خلاء شنیدن، خلاء بسوایی، خلاء چشیدن هستند. بینی‌های کیپ شده، گوش‌ها پر شده و دهان‌ها دوخته. صمٌ بکم. یعمی و یصم. دوست داشتن کر و کور می‌کند.
روان‌کاوی هیچ‌گاه نخواهد توانست به سرمنشاء خنده‌ی شرارت آمیزِ پسر بچه‌ای سه ساله پی ببرد. او که بعد از گوزیدن، قهقهه می‌زند.
روان‌کاوی هرگز نخواهد فهمید که یک برق‌کار که سیم‌های یک ماشینِ خراب را به هم متصل می‌کند تا چراغی را روشن نماید، برای چه به شکلی از ارگاسم می‌رسد.
عقده‌ی ادیپال فروید از پس شرح این بر نمی‌آید که تو چرا با از دست دادنِ بهترین دوستت احساس سرخوشی می‌کنی.
روان‌کاوی تنها نظاره می‌کند. او گزارشگر خوبی است.
انسان به مثابه‌ی گوشتِ اضافه‌ی زندگی.
انسان به مثابه‌ی میلی که از حلقومِ امر انضمامی و تجریه‌ی زیسته با فواره‌های خونین بیرون می‌زند.
شعر توهینی است به شعور. مازادی است بر منطق. انسانْ حیوانِ ناطقی است که گاهی از نطق بیرون می‌زند.
درونی کردنِ دنیایِ بیرون در اندامِ مردی صد و هفتاد و پنج سانتی ‌متری.

Free counter and web stats