پنجشنبه، مرداد ۱۲

مادر قحبگان از قدرت چشم ما قوی‌ترند
و صدایِ همهمه‌ی دروغ‌ها، گوش ما را می‌آزارند

دیگر اهمیتی ندارد. حقیقت از دست‌های تو هم نحیف‌تر است 

سه‌شنبه، اردیبهشت ۵

باید همه‌ی جانداران رو زمین بمیرن
بعد برای دوستانت شیرین‌زبانی کنی
بعد کمی هم غم‌انگیز باشی
بعد هم...
من هم اینجا می‌نشینم و قول می‌دم موهام رو کچل کنم تا زخم‌هام هوا بخوره
و قول دیگه‌ای هم می‌دم که دیگه چیزی رو باور نکنم
حالا می‌تونم یه ریشخند صادقانه بزنم

جمعه، اردیبهشت ۱

افکار هجوم می‌آورند.
تو سرت را می‌دزدی.
از عمر من کاسته می‌شود.
و تو از پیری می‌هراسی.

افکار هجوم می‌آورند.
من شکست می‌خورم.
جهان خمیازه می‌کشد.
و تو از پیری می‌هراسی.

پنجشنبه، فروردین ۱۷

اندام‌های حسی‌ام به من دروغ نمی‌گویند.
من از کار افتاده‌ام.
بینی من کیپ شده، دست‌هایم لمس شده و چشمانم کور.
با این ازکارافتادگی برای خودم هم جای تعجب است که این واژگان خویش را به من نسبت می‌دهند.
چیزی در من به یغما رفته است. شما ای کلمات! راز آن را می‌دانید؟

دوشنبه، اسفند ۲۹

سال را با یاد تو نو می‌کنم.
سال را با یاد تو جاودان می‌کنم.

یکشنبه، اسفند ۲۱

به چشمم در آینه خیره می‌شم. یک جراحت بزرگ زیر پلک چپ. اینقدر با زخم‌کوچک بازی کردم که به اینجا رسید.
همیشه با چند زخم کوچک بازی کردی تا تبدیل شدند به جراحاتی عظیم.
شاید سکوت، مسبب آرامش تو باشد. من زخمی کوچک هستم در زیر پلک‌هایِ تو. ساکتم که کنی، خود به خود فراموش می‌شوم و از چشم‌ات می‌افتم. چه راهِ حل نیکویی‌ست. که به زخم‌های کوچک بها ندهی. برابرم سکوت می‌کنی تا من از چشمانت سر می‌خورم.

سه‌شنبه، اسفند ۱۶

اینجا، آن بیرون برف می‌بارد. آن‌جا هم برف می‌بارد؟ اینجا هوا سرد است. آن‌جا هم هوا سرد است؟ اینجا من نوکِ دستانم لمس شده. آن‌جا هم کسی نوکِ دستانش لمس شده؟ اینجا من چشمانم را می‌بندم، آن‌جا هم تو چشمانت را می‌بندی؟ اینجا من به باران می‌اندیشم، و اینکه می‌توان زیر باران قدم زد، و اینکه می‌توان کیک خورد و چای، و اینکه نمی‌توان همین‌ها را به آسانی از خطوط درهم و برهم مغز زدود. آن‌ها به مغز می‌چسبند و به روح می‌چسبند و تدبیری هم نیست.
این‌جا من دلم گرفته، آن‌جا کسی دلش گرفته است؟
Free counter and web stats