داستان- فیلم- نقد- فلسفه تمام اینها مطرود هستند... اسلحه، بمب، فحشا و البته کمی مخدر
پنجشنبه، شهریور ۴
Das Ding
دوشنبه، مرداد ۲۵
شنبه، مرداد ۲
Art and Artist 3

هنرمند از دیدگاه روانکاویِ لاکان
۱) روان کاویِ مدرن با روان کاویِ کلاسیک قبل از فروید تفاوت اساسی دارد. در دورهای که که با "نفس اماره" روبرو بودیم، مرتب ضمیر ناخودآگاه تقبیح و در واقع انکار میشد. اخلاقیات این نقش را داشت که همیشه بر سر ضمیر ناخودآگاه بزند و مذهب با آفرینشِ احساسِ گناه، ظاهرن عنان بر ضمیر ناخودآگاه زده بود. اما تناقضات بسیاری دیده میشد و ریاکاریِ مذهبی که مثلن در انواع داستانها و نمایشنامهها و اشعار به آن اشاره میشد، به نوعی نشان از تقابل بین "ناخودآگاه" و "خود" بود.
در روانشناسیِ مدرن، و پس از فروید به ضمیرِ ناخودآگاه پی برده شد و وجودش دیگر انکار نمیشد. نسبت دادنِ ناهنجاریهای گوناگون رفتاری به عقدههای جنسی به نوعی نماد تاثیر ناخودآگاه بر خودآگاه بود. اما مشکلی که هنوز وجود داشت آن بود که انسان با کنار زدن "نفس اماره" در واقع اخلاق را کشته بود اما حاکم را "خود" قرار داده بود. به عبارتی، خودآگاه قصد داشت تا اینبار به جای "وجدان" بر مسند ناخودآگاه تکیه زند و عنان را در دست بگیرد. بسیاری از نقدهای پست مدرن بر روانکاوی و انسانِ مدرن نیز ناظر بر همین خصیصهی روانکاویِ قبل از لاکان است. یعنی "حکمرانی بر ضمیر ناخودآگاه" و در واقع سرکوبِ آن با "عقلانی گری" سبب ماشینی شدن و نوعی دیگر از روان نژندی انسانِ مدرن میشد.
اما در روانکاوی مدرن میتوان به تعبیری لاکان را اصلاح کنندهی نظریهی فروید دانست. این بار ضمیر ناخودآگاه نه تنها به رسمیت شناخته میشود و اهمیت مییابد بلکه انسان قرار نیست تا بر آن حکمرانی کند. در اینجا خود به عنوان "سوژهي نفسانی" در "خدمتِ ناخودآگاه" است.
۲) اما نقشِ "خود" در اینجا چگونه میتواند ارزیابی شود؟ این سوال مهمی است که پاسخ به آن مدخلِ بسیار مناسبی برای ورود به بحثِ ارتباط خودآگاه و ناخودآگاه و روشهای روان درمانیِ جدید است. لاکان سعی کرد تا این تقابل را با نوار موبیوس توصیف کند. نوار موبیوس در واقع سطحی است که زیر و رویش یکی است. و میتوان نقاطی را در نظر گرفت که هم به زیر نوار و هم به رویِ نوار اشاره داشته باشند. حلقهای که خود ظاهر و باطن خویش را میسازد. بدین سان لاکان به گفتهی خویش کاری نمیکند مگر آنکه بر نظریهی فروید تصحیح و تبصرهی لازم را وارد میسازد. اگر فروید رابطهی ناخودآگاه و خودآگاه را بسیار "مکانیکی" توضیح میداد، اکنون لاکان این رابطه را بسیار پیچیدهتر و غیر مکانیکیتر میداند.
http://en.wikipedia.org/wiki/Möbius_strip
بسیاری از اعمال و رفتار ما سرچشمهی خویش را در ناخودآگاه میجویند. حال با تعبیر مدرن این ناخودآگاه است که ما را میشوراند و میانگیزاند و در واقع در حکمِ "رانهی انسان" عمل میکند. از این حیث، انسان یا حیوان متفاوت است هر چند که هردو "صاحبِ تن" هستند اما در حیوان غریزه است که تعیین کننده است اما در انسان این رانهی ناخودآگاه است که با اندرکنشی پیچیده با خودآگاه معین کنندهی رفتار انسانی است.
اما لاکان ماهیتِ این ناخودآگاه و رانهی انسانی را همانند "زبان" در بستری" گفتمان-شکل" توصیف میکند. در واقع همانطور که زبان در انسان وابسته به محیطی است که در آن رشد یافته و بزرگ شده، ضمیر ناخودآگاه نیز قالبِ خویش را در تعامل با محیط بیرونی و ساختارِ اجتماعی صورت بندی کرده است. بدین ترتیب، خواهیم دید که برای هر شخص ناخودآگاه صورت بندیِ تخصصی متناسب با شرایط و پارامترهای محیط و فرهنگی مختلف و متنوعی خواهد داشت و مثلِ زبان یکسان نیست.
همچنین ناخودآگاه همانند زبان شکلی ایجازی و استعاری به خود میگیرد و حالتی نمادین دارد. یکی از ویژگیهای زبان برخورداری از قابلیتهای متافوریک و استعاری است. سرو و کوه و غیره میتوانند چیزی غیر از سرو و کوه باشند و مثلن به یار و یا استواری اشاره کنند. جملهای به جملهی دیگر ختم شود و مفهومی نماد مفهومِ دیگری باشد. و میبینیم که مثلن در مواجهه با متن با ساختاری چند لایه که بر مدلولهای بیشماری میتواند دلالت کند روبرو هستیم و این "دالهای زبانی" به فراخورِ موقعیتِ خاص و با توجه به میانجیهای مختلف و برداشت مخاطب میتوانند بر مدلولهای گستردهای دلالت کنند و مفهومی مطلق دیگر رنگ میبازد و ما با ساختاری چند لایه طرف هستیم. ضمیرِناخودآگاه نیز چنین است. شخص در خواب و رویا چیزی میبیند که با شیوهای استعاریک میتواند بر یکی از تماناهایِ درونی او حکایت داشته باشد. همچنین تبلورِ بسیاری از حالاتِ روانی میتواند چند لایه باشد و اگر ماهینی دیسکورسیو و زبان-گونه برای ناخودآگاه قائل باشیم، میتواند اشارتی چندلایه و مجازگونه به یکی از تمناهای خویش و موضوعِ ارتباط با "غیر" داشته باشد.
۳) حال به نقشِ "خود" باز میگردیم. به نوعی در روانکاویِ مدرن نه تنها ناخودآگاه انکار نمیشود بلکه بر آن حکمرانی هم نمیشود و در واقع ارتباط بین خود و ناخودآگاه ارتباطی پیچیده و دوسویه است و بیشتر افعال از ناخودآگاه سر میزند و ونقش خودآگاه ایجاد "گفتمان" و شناختِ زبانِ ناخودآگاه است. به تعبیر لاکان "سوژهی نفسانی منقسم" و تکه تکه شده یا به تعبیر دلوز "جسم بدون ارگان" یا "جسم هزار واره" نقشی باریک اما اساسی دارد و او باید به ناخودآگاه نقش بزند و روایتِ خویش را از آن به دست دهد. به عبارتی آن هنگام که ناخودآگاه در اثر ارتباط با بیرون تحریک میشود و "تمنای چیزی میکند" (شاید اینجاست که تعبیر دلوز بهتر درک میشود که ناخودآگاه ماشینِ تولید آرزو و تمناست) آنگاه خود وارد معرکه میشود. او در تقابل با ناخودآگاه نه به برتری نارسیستی حمکرانی با عقل، که به تن دادن به این ویژگیِ انسانی همراهی با تمنا تن در میدهد و بنا بر ضرورت، روایت خویش را از سیگنالی که رها شده میسازد.
۴) اکنون به تعبیری از هنر با این نگرش از روانکاویِ مدرن میرسیم. هنرمند از منبعی تغذیه میکند که ریشههایش در ناخودآگاه اوست. ناخودآگاهی که خود ارتباطی با شیوهی نوار موبیوس با پیرامون و "من" دارد. هنرمند اینجا فاعلی با اندرکنش سوژه-ابژه نیست. بلکه توسط ناخودآگاه میکِشَد و مینویسد و اندیشه میکند. اثرِ هنری تبلورِ زبان و گفتمانِ پنهان در مولف است. یک نقاشی، راوی ناپیدایی دارد که در نقاشی مستتر شده و تمناهای او را به رنگِ روغن در میآورد. حالا زبانِ این تمنا به شکلی بالغانه در نقاشی مستتر شده است.
روزی با دوستی کلیپی از پینک فلوید میدیدم. فیلم دیوار یا همان The Wall. دوستم غرولند کرد که ما خوش اقبال بودیم که چنین آدمهایی به قدرت نرسیدند. آنان که در انیمیشنهای خود سر انسان را با چنین خشمی میبرند اگر بر مسند قدرت تکیه بزنند فاجعهای خواهد بود. دوستِ من به موضوعی درست اشاره کرد و نتیجهای به زعم من اشتباه گرفت. خشونت زادهی ناخودآگاه است. خشونتی که در نقادانی مانند مارکسیستها و اندیشهسازانِ چپ و یا گروههای راک دههی هفتاد شکل گرفت، هم ذاتِ خشونتِ انقلابی دههی پنجاه و شصت ایرانی، ناشی از از تقابل ارزشهای حاکم با ارزشهایِ افراد بود. این خشونت در کار پینک فلوید شکلِ زخمههای گیتار را گرفت، در اشعار شاملو شعر شد، در داستانهای کافکا مسخ شد و همینطور تا به آخر. نفیِ خشونت بیمورد و خالی از فایده است و از جنسِ نفی میل به جنسِ مخالف در مذهب است. نفرت وجود دارد. انتقام هست. و در مواجهه عینیت مییابد. وادار میکند. این خشونت یا شکلِ انتحاری میگیرد یا میتواند به گونهای هنری رخ نمایاند. هنگامی که میشود انیمیشن، شکلِ یک آهنگ به خود میگیرد و میتواند به اجرایِ یک کنسرت تبدیل شود (اخیرن راجر واترز تورِ جدیدی برگزار کرده) آن گاه آن خشونتِ جانسوز نخواهد بود. هیچگاه راجرز یا گیلمور را نخواهی دید که از عرف آن چنان خارج شوند که "مجوز" نگیرند. اما سید بارت موجودی متفاوت بود. دیوانه شد. خشمِ بارت در قالبِ اشعارش و موسیقیاش تخلیه شد، اما برای ناخودآگاهِ او قانع کننده نبود. بارت نتوانست که زبانِ ناخودآگاه خویش را بشناسد و جسمِ بدون ارگان دلوزی شود و انقسام یابد برای گفتمانی با درون. او تمامِ موهای بدنش را زد و در تمیارستان بستری شد و چندی بعد با عنوان "نمونهای معروف از اکسیزوفرنی مشاهیر" مرد.
۵) هنر به نوعیِ زبان و دیسکورس "دیگریِ لاکانی" است. دیگری که از درون میآید. ناخودآگاهی که بر او نمیتوان تفوق یافت (آن چنان که مدرنیسم گفت) یا انکارش کرد (آن چنان که سنت پنداشت). هنری که جای من مینویسد، جایِ من نقش میزند و جایِ مخاطب میخواند و میشنود و لذت میبرد. و اما توسطِ منِ نویسنده یا خواننده روایت خود را باز مییابد. و این چنین شاید بهتر بتوان مرگِ مولف را شناخت.
و خداوند همهی ما را قرین رحمتِ خویش سازد...
دوشنبه، خرداد ۱۰
On the pain
تاملاتی در باب درد
ساعت از دو شب گذشته و من همچنان با خودم حرف میزنم. خندهدار آنکه دیگر با خودم هم حرفی ندارم بزنم. باز هم به شوپنهاور میاندیشم که استدلال کرده اگر زندگی در ذاتِ خویش ارزش مثبت و جانانهای داشت دیگر بیحوصلگی معنایی نداشت. من از زندگی به شکل عریانش در هراسم. از زندگیِ صرف. دقیقن از چه فرار میکنم؟ از کدام کس؟ از خویشتنِ خویش؟ از آنکه نام مرا بر گرده دارد؟ میدانم که جواب روشنی نخواهم داشت برای پرسشی که چنین طرح میشود من کیستم.
آه از درد! سردرد. رولان بارت جایی مینویسد که میگرن باکلاسترین بیماری دنیاست! سردردهای وحشتناکِ من. چقدر وقت شناس هستند. همیشه زمانی که من از همیشه ضعیفتر شدهام هجمه را آغاز میکنند. درد دقیقن چیست؟ تحریک رمزآلود نرونهای عصبی. اگر از میان چند سلول بیخاصیت و لابد بیجان نوایی الکتریکی میگذرد، من مقصرم؟ چرا من باید تاوانِ شارژ و دِشارژ شدن چند سلول را بدهم. هر سلولی که درد میگیرد، من هم درد میگیرم. سلولهای و بافتهای دست رنجور میشوند؛ من درد میکشم. اعضاء و جوارح مستقر در ناحیهی فوقانی کارکردشان مختل میشود، من درد میکشم. سر و مغز و جمجمه به هم میریزد؛ من درد میکشم. درد این خاصیت را دارد که وجودِ "من" را ثابت میکند.
من درد میکشم؛ پس هستم...
و چیست آنکه در تجربهپذیری همگانی درد مستتر شده. درد که برایِ همه امکانپذیر است. چقدر آرامشبخش است! چقدر روحانی است که تمام ابناء بشر درد میکشند. اوباما، احمدینژاد، مقام معظم رهبری، رضاخان، امیرکبیر، حافظ، سعدی، رازی، خیام، ابنِ سینا، سهروردی، ملاصدرا، بابک خرمدین، آناهیتا، ماری کوری، انیشتن، نیوتن، لایب نیتز، گاوس، فرگه، فلوبر، کانت، هیوم، راسل، ویگتنشتاین، ونکارمن، پرانتل، اویلر، لاگرانژ، پاسکال، دریدا، نیچه، فوکو، هایدگر، ارشمیدس، افلاطون، سقراط، تالس، حلقهی مفقودهی داروین، انسان ناندرتال، میمونهای اولیه...
چه تجربهی شیرینی! تمام انسانها در تمام مکانها در تمام زمانها؛ همه درد کشان. شکسپیر و حافظ ندارد. فیلسوف و دانشمند ندارد. مرد و زن ندارد. پیر و کودک ندارد. شاید ما از جنینی درد میکشیدیم. از تولد. تا مرگ. و این سترگترین تجربهی بشری است. تمام ما درد میکشیم. درد، وجودِ "ما" را ثابت میکند.
ما درد میکشیم؛ پس هستیم...
انسان به مثابهی درد
آن هم دردِ فیزیکی. به خاطر میآورم دوستی خودکشی کرد. برای دفع سم در آلتش سیمی فرو کردند تا سم را خالی کنند. درد فیزیکی. به دلیل فراق از یار خودکشی کرده بود. درد روحانی. اما کدام صعبتر بود؟ جدایی یا لولهای در دردناکترین شیوهی جایگیریاش در گردنههای بدن؟ به راستی کدام درد روحانی است که هممرتبهی دردهای جسمانی قدرتمند باشد؟ چه هنگام شده که من سردردهای کشندهی نیمههای شب را عنان گسیختهتر از دردهای فلسفی بیپدر و مادر بدانم؟ آن دوستِ احمقِ من واقعن میاندیشید که دردِ جدایی از موجودی که همیشه هم از او جدا خواهد ماند میارزد؟ یعنی واقعن عشق تا این سان بشر را به ورطهی بلاهت میکشد؟ تا آن سطح که بپندارد که لولهای در آلت به از درد دوری؟ هرگز! امکان ندارد که باور کنم جدایی اینقدر ارزش داشته باشد. آنچه از همه خشنتر و مهیبتر است دردهایی هستند که محرکهایی برای اعصاب و نرونهایند. دردِ روحی دروغی بیشرمانه است.
انسان به مثابهی درد مجسم
و اکنون مجسمترین دردِ دنیا در مویرگهایی مخفی از جمجمهی من، در اعماقِ تاریک آن، در مکانهایی دست نیافته، رژه میرود. او میتازد تا من تقریر کنم که
من هستم که تو هستی و تو هستی که من هستم؛ ای دردِ مجسم...
دوشنبه، خرداد ۳
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۵
بپذیر
آروم بند کفششو بست و نشست روی پله. برنگشت که به من نگاه کنه. داشت جلوشو دید می زد. انگار که تو فکر خودش غرق شده باشه. من چشمهاشو نمیدیدم. فقط پشت سرش. دهنش هم نمیدیدم. فقط گردنش. اینجور موقعها وقتی شروع میکرد به صحبت، جوری میشد که من فکر میکردم داره با پشت بدنش با من حرف میزنه. همیشه هم حرف های پشتکیش رعبآورتر بود. و مهمتر.
میگفت اهمیت به شکل باژگونِ که خودشو نشون میده. اگه صاف و صادق تو چشم طرف نگاه کنی، هیچ چیزی از اثر حرفت منتقل نمیشه. عقیم میمونه کلام. اگه بهش میگفتم این یه جور خدعه است، یه جور نیرنگه، زیر بار نمیرفت. میگفت این ریختی فقط حقیقت رو بهتر منتقل کردی. و من هم دیگه بحث نمیکردم.
روی پله خم شد. کمی نیم خیز شد و بعد منصرف شد و دوباره نشست. پرسید اونجایی؟ گفتم آره. گفت میخوام از همون حرفای پشت سری بزنم. و واقعن زد. واقعن شروع کرد به حرف زدن با پشت سرش. من چشمی نمیدیدم. دهنی نمیدیدم. اما صدا میاومد و معلوم بود که مخاطب منم.
"فیلسوفی رو میشناختم که هر وقت خودارضایی میکرد، پشت بندش میرفت و مقاله های فلسفی میخوند و همون موقع هم یه نظریه فلسفی، در مورد هر چی که دستش میرسید، مینوشت. همشو جمع آوری کرده بود تو یه دفترچه. یه دفترچه سیمی که با دقت هیستریکی جلد شده بود. انگار که نمیخواسته حرف هایی که نوشته از لای ورقها بریزه بیرون. باورت میشه؟"
- چیزی نداره که باورپذیر نباشه برام. همش منطقیه. البته غیرعادی هست، اما منطقی.
- پس چیزایی که عجیبن اما منطقی رو باور میکنی؟
-آره.
- و اگه چیزی باشه که منطقی نباشه اما معمولی به نظر بیاد؟
- چیز غیر منطقی، حتمن نمیتونه معمولی باشه. منطقی بودن مقدم بر معمولی بودنه.
-مطمئنی؟
سکوت کردم. سوالش منطقی بود اما معمولی نبود. گفت میخواد برام مثال نقض بزنه.
"فیلسوف دیگهای رو میشناختم که هر شب میرفت فاحشهخونه. ببخشین، جندهخونه. دستورِ دو زن رو میداد و باهاشون سکس میکرد. اما قبل از اینکه ارضا بشه، میاومد بیرون. همون موقع شروع میکرد به نوشتن اصول فیزیکی غیرِنیوتنی. اما نوشتههاشو میسوزوند. هیچ جایی نگهشون نمیداشت. میترسید. از خودش. از اون خودی که ارضا نشده بود و نوشته بود میترسید."
- خوب؟
- اینو باور می کنی؟
- نمیدونم. نمیتونم بگم منطقی هست یا نه. یه فیلسوف اگه فیزیک بلد باشه کمی غیرِمعمول هست. یه آدم که هر شب بره فاحشهخونه، ببخشین بره جندهخونه و دو نفر رو بزنه زمین و قبل ارضا شدن بزنه به چاک، غیر معمول هست، اما غیرِمنطقی نیست. نمیدونم.
- هر باوری که بر مبنای منطق باشه توسط فیلسوفا مچش باز میشه. تو فکر میکنی اون دو فیلسوف اتفاقی بود که این کار رو میکردن؟ نه. اونا ایثار میکردن. زندگیشونو وقف این کرده بودن که ببینن بقیه داستان زندگی اونا رو باور کردن یا نه.
-اوهوم
- اوهوم. یعنی باور میکنی؟
-غیرِمنطقی به نظر نمیآد. از لحاظ فیزیکی ممکنه. اما خیلی غیرمعموله.
- هنوز هم داری باور رو حواله میدی به منطق. الان من دارم با پشت سرم با تو حرف میزنم.
- اینو باور نمیکنم.
-اما این حقیقته. یک حقیقت غیرمنطقی و معمول. کاریه که من همیشه انجام دادم.
- کِی بر میگردی؟
- به زودی دوست من. به زودی...
.jpg)
